سيد صادق سجادى

215

تاريخ برمكيان ( فارسى )

نزديك خود بنشاند و حكايتى كه به گفتن آن با فضل پسر خود وعده كرده بود آغاز كرد كه ، اى پسر بدان و آگاه باش كه در آن ايّام كه من با خليفه مهدى « 1 » پدر هارون به عراق آمدم حال من به غايت ابتر شده بود و عبد اللّه بن عباس هاشمى كه وزير مهدى خليفه بود با من بسى خاطر گران داشت . او نخواست كه خليفه مرا كارى فرمايد كه مبادا از آن به من چيزى رسد ، و كسى از ترس او حال بينوايى و بىچيزى « 2 » من پيش خليفه اظهار نتوانستى نمود . ابو خالد احول كه دبير مهدى بود ، در حق من لطف فراوان داشت « 3 » و خليفه لطفى فراوان با او داشت . من بر او برفتمى و او بسيار خواستى كه مرا چيزى رسد و ذكر من و هنر من پيش مهدى خليفه بگفتى و از وزير كه با من بد بود باك نداشتى . تا روزى حال بىنوايى من « 4 » جايى رسيد كه « 5 » به جز دستارى نيم‌كهنه بر ما چيزى نمانده بود و دو روز حرم را فاقه برآمد . آن دستار نيم‌كهنه « 6 » را به بازار فرستادم « 7 » و هفده درم فروختم « 8 » و فاقه بر آن بشكستند . اين حال ابو خالد « 9 » احول را « 10 » روشن شد . بىتوقف به خدمت مهدى شتافت و حال پريشان من به او گفت « 11 » و در آن كيفيّت مبالغت بسيار كرد . نوعى نمود كه سه صد هزار درم از مرسومى كه از پيش مهدى مقرّر بود تعيين كنانيد ، و بدحالى و پريشانى من از آن مال قلع شد و از آن تاريخ بنيادى و استظهارى در كارهاى من « 12 » پديد گرديد . چون قصّه مذكور ، يحيى با پسر خود « 13 » تقرير كرد كه اين احمد كه ميان حاجتمندان آمده است ، پسر آن خالد احول است « 14 » كه در حق پدر تو اين نيكى كرده ، چنان كه از تو سزد در حق او بگزار « 15 » - و در آن وقت كه اين ماجرا

--> ( 1 ) . اساس : پدر مهدى . ( 2 ) . اساس : بىخبرى . ( 3 ) . اساس ، ك : - [ ابو ] خالد . . . داشت » . از ل نقل شد . ( 4 ) . ك : حال من . ( 5 ) . ك : + از اسباب . ( 6 ) . ك : - « بر ما . . . كهنه » . ( 7 ) . ك : فرستادند . ( 8 ) . ك : فروختند . ( 9 ) . اساس : احمد خالد . ( 10 ) . اساس : - را . ك : پدر اين را . ( 11 ) . ك : و حال پريشانى باز گفت . ( 12 ) . ك : كار من . ( 13 ) . ك : + و احمد . ( 14 ) . اساس : - است . ( 15 ) . در اساس پس ازين عبارتى آمده كه مربوط به چند سطر پائين‌تر است : يحيى گفت كه چندين هزار كرم‌هايى كه در حق من كرده است از همه اين بالاتر است .