سيد صادق سجادى
191
تاريخ برمكيان ( فارسى )
نمىدانم چه كنم . با تو درين كار مشورت مىكنم . ابو الحسن مىگويد چون او اين راز بر من گشاد جان در تن من نماند و مرا بيهوشى آمد و دست از حيات خود شستم . چه مىدانستم كه انتظام ممالك او از شرق و غرب به علم برامكه و رأى و تدبير ايشان باز بسته است « 1 » و اگر اينچنين بزرجمهر روزگار را « 2 » براندازد ممالك او پريشان و ابتر شود ، و اگر خواهد كه تحمّل كند از غلبه غصّه و غيرت « 3 » پس نمىتواند آمد « 4 » . پس ضرورت شد كه با او گفتم كه منافع « 5 » و مضارّ قلع ايشان در دل امير المؤمنين جلوه كرده است ، به رأى « 6 » بنده احتياجى نيست ؛ امّا هرچند در اين كار با خطر ، تأمل و تأنى بيشتر رود به صواب و صلاح اقرب خواهد بود . خليفه گفت دانستم كه چه مىگويى و مطلوب تو صلاح من است و صيانت جان « 7 » برامكه . خدمت « 8 » كردم . ديدم كه خليفه سر فرو انداخت و اندوهگين گشته در تأمّل و تفكّر مستغرق « 9 » گشت . و آن زمان كه او با من اين مشورت در ميان آورده بود ، در باغى كنار آب نشسته بود و حريفان و نديمان منتظر مانده كه ايشان را پيش طلب شود . همان زمان همه را طلب « 10 » نمود و به عيش و طرب مشغول گشت . ناگاه نظر خليفه به ضيعت شخصى كه در حوالى آن باغ بود افتاد و از حاضران تفتيش كرد كه اين ضيعت از آنچه كسى است ؟ همه گفتند نمىدانيم و خبر مالك ضيعت نداريم . فضل ربيع حاجب را طلب فرمود و از او هم پرسيد . او گفت نمىدانم كه اين ملك كيست و درين ضيعت مرا كمتر نظر افتاده است . هم درين تفتيش و استخبار ، جعفر بايستاد و از اول و آخر زمين كه بر دست كيان بود و امروز بر دست كدام است « 11 » و در ملك كيست به شرح تقرير كرد ، چنانكه « 12 » خاطر هارون و خواطر حاضران از آن تشريح بياسود . جعفر را بدان معرفت ثنا گفتند و خليفه جانب من
--> ( 1 ) . ك : انتظام ممالك او از شرق و غرب عالم به برامكه و رأى رزين ايشان باز بسته است . ( 2 ) . ك : - را . ( 3 ) . ك : از غضب غيرت . اساس پس از اين دارد : از وفور انكه يا ( كذا ) خود جرم كرده است . ك : از وفور آنكه با خودكامى كرده است ! ( 4 ) . اساس : - آمد . ( 5 ) . اساس ، ك : اين منافع . ( 6 ) . اساس : براى . ( 7 ) . ك : حال . ( 8 ) . ك : من خدمت . ( 9 ) . اساس : مسبوق . ( 10 ) . اساس : - « شود . . . طلب » . ( 11 ) . ك : اوست . ( 12 ) . ك : - كه .