سيد صادق سجادى

180

تاريخ برمكيان ( فارسى )

كرده بود و ثمرات آن به كمال رسيده . روزى امير المؤمنين را عبّاسه آنجا مهمان طلبيده و خليفه را با جميع حريفان و نديمان درگاه مهمان داشت و التماس نمود كه خليفه درين باغ ده روز و ده شب « 1 » مهمان من باشد . هارون الرّشيد ضيافت خواهر را ده روز اجابت نمود و هر روز عبّاسه ضيافت به شرايط پادشاهانه بجا مىآورد و هر شبى كنيزكى كه با ماه شب چارده حكايت كردى و از باد بهارى نسيم او گوى ربودى ، براى توجّه خدمت « 2 » در جامهء خواب خليفه فرستادى . شب سيوم به خدمت خليفه گفت امروز سيوم شب است كه جعفر يحيى اينجا « 3 » مىخسبد و من بىفرمان خليفه تقّربى نتوانم و به هيچ وجه گرد او نخواهم گشت . اگر فرمان باشد از براى خدمت فراش او كنيزكى بفرستم و آن كنيزكان را « 4 » ايثار او كنم . هارون الرّشيد گفت كه در دو شب گذشته نفرستاده‌اى ؟ گفت نفرستادم . فرمود خطا كردى امشب به همه حال ببايد فرستاد . عبّاسه دو شب متواتر دو كنيزك خوبروى بىنظير « 5 » به جامهء خواب جعفر فرستاد . شب سيم خود را « 6 » بر مشيت كنيزك « 7 » بياراست و در جامهء خواب جعفر رفت . جعفر چون بديد بترسيد و بلرزيد و در دست و پاى عبّاسه افتاد و گفت اى سيّده در خون من سعى مكن و خود را به خون من گرفتار مگردان « 8 » و رسوايى خاندان ما را روا مدار . مرا و ترا دشمنان بسيارند . اين حال بدين طريق پوشيده نخواهد ماند . خليفه « 9 » ترا چيزى نخواهد گفت و مرا و برادران و پدر مرا به زارى زار « 10 » خواهد كشت و تو هم دريافته‌اى كه خليفه براى برانداختن ما بهانه مىجويد . عبّاسه در ظرافت شد و بذلها گفتن گرفت و گفت كه اى محبّ و اى مطلوب من ، به حكم شريعت حلال توام و چون منى را در جهان كجا يابند و از براى همچو منى جانها فدا بايد كرد و ترا چه شده است ؟ آخر تو مردى و من چنان سازم كه گاه‌گاه به يكديگر برسيم و هيچ آفريده را ازين خبر نشود ، پرهيزهاى نامردانه يك سو افكن . سخنهاى دلاويز و دلفريب معشوق در دل عاشق « 11 » كار كرد و ديدهء خرد « 12 » پوشيد و هواى نفس

--> ( 1 ) . اساس : + در آنجا . ( 2 ) . ك : خدمتى . ( 3 ) . ك : آنجا . ( 4 ) . ك : - « بفرستم و آن كنيزكان را » . ( 5 ) . ك : بىنظير . ( 6 ) . ك : - خود را . ( 7 ) . هر دو نسخه چنين است . ( 8 ) . اساس : مكن . ( 9 ) . اساس : ك : - خليفه . ( 10 ) . ك : - « به زارى زار » . ( 11 ) . اساس : عاشق در دل معشوق عاشق . ( 12 ) . اساس : خود .