سيد صادق سجادى

159

تاريخ برمكيان ( فارسى )

شخصى كه بهر نديمى پيش پادشاه درآيد او را مناسب نباشد كه زهر با خود آرد . نديمان چون اين بشنيدند برمك را از جرم او اعلام دادند . برمك گفت چنين است كه عبد الملك فرموده است . من زهر با خود داشتم و محض بىادبى بود كه با آن زهر به ملازمت پادشاه آمدم . حكايت تقريب ساختن به لقاء عبد الملك و استفسار گناه برمك « 1 » و باز او را به مجلس طلبيدن و وزارت دادن ثقات آورده‌اند كه چون مدتى برين حال برآمد ، باز نديمان برمك را پيش تخت ياد « 2 » دادند و عبد الملك او را طلب فرمود ؛ و التماس كردند كه پادشاه از راه عواطف بازوبند را بگشايد تا از آمدن « 3 » برمك آن دو جوهر به هم درنيفتند و بازوى مبارك درد نكند و از آن ملك در غضب نشوند . عبد الملك بازوبند « 4 » بگشود ، پيش خود نهاد و فرمود كه از برمك پرسيد كه تو زهر را به همراه چرا مىدارى و از داشتن زهر چه در دل دارى ؟ چون « 5 » اين معنى ازو سؤال كردند او سر بر زمين « 6 » نهاد كه « 7 » جمله بزرگان عجم پيوسته زهر با خويش داشتندى . سبب آن بود كه « 8 » در صحبت پادشاهان وقتى چنان شود كه درماندگى « 9 » و سختى « 10 » روى دهد . در آن وقت مرگ به آرزوطلبى « 11 » و در آن ساعت زهر خوردى ، از همه محنتى خلاص گشتى « 12 » . چون اين « 13 » عذر به سمع عبد الملك رسيد فرمود كه اين معنى « 14 » خالى از حكمت نيست « 15 » و هر كسى كه به ملازمت ما آمده است از براى منافع

--> ( 1 ) . اساس ، ك : جعفر . تصحيح قياسى است به قرينه مطالب قبل و بعد . عنوان را ل ندارد . ( 2 ) . اساس : بار . ( 3 ) . اساس : درآمدن . ( 4 ) . ك : + از بازو . ( 5 ) . ك : + حجّاب . ( 6 ) . اساس : بيان . ( 7 ) . + اين رسمى است قديم . ( 8 ) . ك : سبب آنكه . ل : چه شايد كه . ( 9 ) . اساس : در زندگى . ( 10 ) . ك : محنت . ( 11 ) . اساس : مرگ ميّسر نشدى . ( 12 ) . ل : در آن حالت اين زهر مكيده از خوارى دشمن و صعوبت زندگانى خلاص شوند . ( 13 ) . اساس : - اين . ل : آن . ( 14 ) . ك : + كه او مىگويد . ( 15 ) . ك : از حكمت خالى نيست .