خورشاه بن قباد الحسينى
387
تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )
ور نبود بالش آكنده پر * خواب توان كرد حجر زير سر 168 وصال دوست طلب مىكنى بلاكش باش * كه خار و گل همه با يكدگر تواند بود 133 وقت باشد كه نظر بر سبب مصلحتى * نزند شاه به يك سو شود از راهگذار 69 وين شكم بىهنر پيچ پيچ * صبر ندارد كه بسازد به هيچ 168 هر چه از اسباب فتح و نصرت آرد در خيال * بر مراد خاطرش مىگردد آن سامانپذير 161 هر روز كمالش به زواليست قرين * پيوسته چنين بود جهان را آيين 176 هر كه را چون چراغ بنوازند * باز چون شمع سر بيندازند 77 هرگز كسى نداد بدانسان نشان برف * گفتى كه لقمهايست جهان در دهان برف 140 هرگز نبود چو استرآباد هرى * بسيار خوش آمد استرآباد مرا 95 هستى تو صورت و پيوند نه * تو به كس و كس به تو مانند نه 121 همان به كه كس دل نبندد برو * كه تا روز گريه نخندد برو 79 همان گنبد است اين مسدّس رباط * كه جمشيد افكنده در وى بساط 212 همان منزلست اين زراندوده كاخ * كه نوشيروان را درو بوده كاخ 212 همان نان به انگشت خود برگرفت * برآورد و چون چتر بر سر گرفت 300 همه پشت زمين شد روى ديبا * همه زير فلك بالاى خيمه 149 همه چو لاله كله كج نهاده بر تارك * همه چو غنچه قبا تنگ بسته تا دامن 311 همه چون آتش سودا جهانسوز * همه چون غمزهء خوبان جگردوز 47 همه در جنب قدرت اين چنينيم * اگر بر آسمانگر بر زمينيم 163 همه رسم و بنياد نيكو نهاد * بيفزود در عدل و احسان و داد 300 هميشه جهان در پناه تو باد * سر سركشان خاك راه تو باد 84 ياقوت همى قيمت از آن افزايد * كز سنگ به روزگار بيرون آيد 6 يك امروز است ما را نقد ايّام * برو هم اعتمادى نيست تا شام 110 يكايك تيغزن چون نرگس يار * سراسر صف شكن چون زلف دلدار 66 يكايك ز مردى به هنگام حرب * فره برده از شير غرّان به ضرب 169