خورشاه بن قباد الحسينى

332

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

رباعى هستيم ز جان بندهء اولاد على * هستيم هميشه شاد با ياد على چون سرّ ولايت از على ظاهر شد * كرديم هميشه ورد خود ناد على حضرت شاه از شنيدن اين رباعى خوشحال گشته گفت اگر همايون پادشاه عهد كند كه رؤوس منابر ممالك محروسهء خود را به ذكر اسامى ائمّهء معصومين - عليهم الصّلواة و السّلام - مزيّن و مشرّف گرداند ، من امداد نموده روانهء ملك موروثى خواهم كرد . سلطانه بيگم به جنّت‌آشيانى پيغام كرد ، آن حضرت جواب داد كه ، من المهد الى العهد ، مرا محبّت خاندان رسالت مركوز خاطر است و نفاق امراى جغتاى و ناسازى ميرزا كامران محض براى همين بود . حضرت شاه بيرم خان را در خلوت طلبيده از هر درى سخنان پيوست و چون به مقدّمات مذكوره رفع غبار كلفت شده بود در همان مجلس مقرّر كرد كه شهزاده مراد ، ولد خود را كه طفل گاهوار بود به اتابكى بداغ خان قاجار كه از امراى عمده بود با ده هزار سوار ، همراه جنّت‌آشيانى نمايد تا تأديب برادران نموده كابل و قندهار و بدخشان را مسخّر سازد . پس حضرت شاه در همان چند روز جميع اسباب شاهى مرتّب ساخته جنّت‌آشيانى را رخصت داد ، ليكن آن حضرت فرمود كه سير تبريز و اردبيل مكنون خاطر من است آنها را تفرّج كرده و استمداد از ارواح طيّبهء شيخ صفى و اولاد امجاد او نموده به جانب مقصد توجّه خواهم كرد . حضرت شاه تجويز اين معنى فرموده و به حكّام آن محال فرامين مطاعه صادر فرمود كه در لوازم تعظيم و تكريم از خود به تقصيرى راضى نشوند . آن حضرت بعد از سير آن بلاد و زيارت مشايخ بزرگوار به رفاقت شاهزاده مراد و امراى قزلباش از راه مشهد امام رضا - عليه آلاف التحيّة و الثّناء - متوجّه قندهار گشت ( تاريخ فرشته ، ج 1 ، صص 7 - 236 ) . ص 154 س 10 دربارهء آمدن محمد خان تكلو به درگاه در جواهر الاخبار ، مىخوانيم : « در سال ثلث و خمسين و تسعمائه ( 953 ) بىخبر و بىگمان ، محمد خان تكلو با سيصد كس از هرات آمد . امرا و سلاطين استقبال او نمودند و در باغ سعادت‌آباد