خورشاه بن قباد الحسينى

250

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

متكبّر بود و سياست به افراط داشت و در سفك دما « 1 » و آزار خلق خدا بسيار مولع و حريص بود ، با امير عبد الكريم والى مازندران رسم مصاهرت به ميان آورده صبيّهء صلبيّهء آن جناب را در حبالهء نكاح درآورد و بعد از زفاف ، آن سيّده را بىموجب به اهانت و خوارى هر چه تمامتر نگاه مىداشت و همچنين هر زنى را كه به عقد خويش در مىآورد ، بعد از چند روز از ديوار حصارى كه مسكن آن جناب بود به زير مىانداخت و ديگرى را به عقد درمىآورد ، امّا با وجود اين همه صفات ذميمه از حليهء كرم خالى نبود به كسانى كه موافق مزاج او زندگانى مىكردند رعايت تمام مىنمود و آن جناب مرد صاحب داعيه بود ، با وجود ملك هزار جريب كه جمع مال وجهات آن به پانصد تومان تبريزى نمىرسد هواى استبداد و استقلال در سر داشت و در شهور سنهء عشرين و تسعمايه [ 920 ] كه والى روم به ولايت آذربايجان لشكر كشيد و در موضع چالدران با حضرت شاه اسمعيل محاربه نموده بر آن حضرت غالب آمد . محمد زمان ميرزا كه نبيرهء سلطان حسين ميرزا بود ، از اردوى همايون با معدودى چند فرار نموده « 2 » به طرف استرآباد رفت و چون به نواحى هزار جريب رسيد ، اميرحسين با آن جناب موافقت نموده با قريب « 3 » هزار سوار و پياده به هواى سوداى « 4 » سلطنت خراسان متوجّه استرآباد شدند و در آن ديار فتنه انداختند ، به نوعى كه در قضاياى محمد زمان ميرزا به تفصيل اين قضيّه مسطور شد . القصّه ، محمد زمان « 5 » از تيرگى بخت پريشان ، كارى از پيش نتوانست برد ، به جانب بلخ گريخت و مير حسين باز به طرف هزار جريب آمد . حضرت شاه عالم‌پناه بعد از استماع اين خبر به امير حسين بىلطف شده او را از نظر عنايت بينداخت و انعام و سيورغالات آن طايفه را مسدود ساخت . ولايت هزار جريب به تيول تركمانان « 6 » مقرّر شد و در ايّامى كه درميش خان از بارگاه سلطنت آشيان « 7 » به جهت انتظام مهام دار المرز به مازندران آمد ، بعد از ضبط و نسق آن مملكت عنان يكران را به طرف هزار جريب انعطاف داد و بعد از وصول به آن نواحى امير حسين

--> ( 1 ) . ت : دمانى . ( 2 ) . ت : نمود . ( 3 ) . ب : قرب . ( 4 ) . ت : « سوداى » ندارد . ( 5 ) . ت : محمد زمان ميرزا . ( 6 ) . ت : تركان . ( 7 ) . ت : بارگاه شاه .