خورشاه بن قباد الحسينى

132

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

مرتبهء دوم كه خواندگار روم به عراق آمده بود و هرج و مرج به حال مملكت راه يافته آن جناب به مازندران آمده در جزيره‌اى كه به امام دادازر ( ؟ ) مشهور است ساكن شد و شخصى را نزد آقا محمد والى مازندران فرستاده از وى استعانت خواست . آقا محمد در رعايت و مراقبت او كوشيده در صدد امداد و همراهى بود كه در آن اثنا خبر معاودت خواندگار به صوب روم و استيلاى حضرت شاه خلافت پناه به سمع دور و نزديك و ترك و تازيك رسيد . آقا محمد از سطوت شاهى انديشه كرده نتوانست كه مظفّر سلطان را در ذيل حمايت خويش نگاه دارد ، لاجرم آن جناب را عذر خواسته گفتند قبل از آنكه نوّاب درگاه شاهى از وصول تو به مازندران آگاهى يابند مناسب آن است كه از اين ديار سفر اختيار كنى . آن جناب از وفور حيرت و اضطرار باز بر سفينهء ادبار [ 101 ] نشسته خواست كه به طرف اخرجه و آن حدود بيرون رود و از آنجا به جانب ماوراء النّهر رفته به عبيد خان متوسّل گردد كه در آن اثنا صرصر قهر الهى كشتى عزيمت او را به ساحل شروان انداخت و سلطان خليل كه والى به استقلال شروان بود مقدم آن جناب را به اعزاز و اكرام تلقى نموده جناح حمايت بر فرق او بگسترانيد . چون عمر و دولت مظفّر سلطان به نهايت رسيده بود از برگشتگى طالع او سلطان خليل بعد از شانزده روز از دار فنا رحلت فرموده به ملك « 1 » بقا خراميد و پرى خان خانم كه همشيرهء حضرت شاه خلافت پناه و حليلهء جليلهء سلطان خليل بود آن جناب را بگرفت و موكّلان آگاه بر وى بگماشت و در روز اين خبر را به پايهء سرير سلطنت مصير فرستاد . از بارگاه خلافت پناه اشارت عليّه به نفاذ پيوست كه آن جناب را بر سبيل استعجال به درگاه فلك مثال فرستند . مهدعلياى « 2 » به موجب فرمان ، مظفّر سلطان را همراه موكّلان آگاه روانهء درگاه عالم پناه نمود و در روزى كه او را به حوالى تبريز رسانيدند فرمان قضا جريان عزّ صدور يافت كه جميع مسخرگان و اوباشان ته بازار با لباسهاى بوالعجب به استقبال آن مدبّر ناسپاس بيرون روند . مسخرگان و مردم بىاعتبار به موجب فرمان نوّاب كامكار به استقبال بيرون رفته آن جناب را به خوارى تمام به شهر درآوردند و در جميع كوچه و محلّات سير فرمودند و بعد از آن در قفسى كه از براى او ترتيب داده بودند

--> ( 1 ) . ت : مملكت . ( 2 ) . ت : مهدى عليايى .