خورشاه بن قباد الحسينى

مقدمه 10

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

طاهريان و علويان و صفاريان و غزنويان و سامانيان در قرون آغازين تاريخ ايران و برخوردهاى نظامى و خشن آل جلاير و آل بويه و آل مظفر و آل كرت و طغاتيموريان و آل اينجو و ملوك شبانكاره و ملوك هرمز و اتابكان فارس و يزد و آذربايجان به يكديگر در قرون ميانه تاريخ ما و جنگ‌هاى خونين تيموريان و آق‌قويونلويان و قراقوينلويان در قرون بعد در صفحات تاريخ ذكر شده است . اين تجزيه‌ها در حكومت ، پس از سقوط ساسانيان شروع شد و حكومت متمركز در ايران از اين تاريخ معطل و متوقف ماند . حتى در ادوار حملهء وحشيان مغول و حكومت سالوس و مزور تيموريان هم ايران تمركز سياسى نيافت . هر قسمتى از خاك مقدس ايران به دست شحنه‌اى مغولى يا حاكمى منصوب از جانب تيمور بود . سراسر كشور به دست مغولان و گوركانيان بود ، ولى كليتى وجود نداشت و ايرانيان پريشان جمعى و جمعى پريشان * گرفتار قومى و قومى عجايب بودند . از سال 207 كه طاهر ، فرزند دلير خراسانى نام خليفه را از خطبه انداخت و طناب ايرانيان را از زير بار اعراب سلطه‌گر عباسى بيرون كشيد تا سال 907 كه سلطنت شاه اسماعيل محرز و مسلم شد ، يعنى هفتصد سال تمام طول كشيد تا قوم ايرانى توانست فرمان‌روايى ايران و تمركزى سياسى و مستقل بيابد . سوم در دورهء صفويه ، مذهب تشيع رسميت يافت و اين امر اگر نگوييم كه به دشمنىهاى ديرپاى مسلمانان در اين سرزمين در قالب منازعات شيعى و سنى و حنفى و شافعى پايان داد ، حداقل مىتوانيم بگوييم به ميزان قابل توجهى از اين مخاصمات بىجهت و گاه خونين كاست . چهارم ، توسعه و تعيين مرزهاى كشور به صورتى كه سرنوشت‌ساز و قطعى باشد در عصر صفويان فراهم آمد . در طول تاريخ ، مرزهاى ايران روشن و مشخص نشده بود . اساطير كهن از ايران و توران سخن مىگفتند و كتيبه‌هاى هخامنشى به صورتى مجمل و نامستند از مرزهاى گسترده كشور خود از قندهار تا حبشه و مصر و ليبى حكايت مىكردند و بعدها در طول زمان بسيارى از ايران سرزمين‌ها از ايران جدا شده و هر يك به دنبال سرنوشت خود رفته بودند . چنان كه فى المثل در عصر حافظ كسى سمرقند و بخارا را جزو قلمرو ايران نمىشناخت ، بلكه از آن به عنوان شهرهاى مذهبى در دوردست جهان اسلامى ياد مىكردند و اگر هم حافظ مىگفت :