حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

445

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

درآوردن چشم اسرا و بريدن گوش و بينى و ساختن كله مناره دست نزده است . بعضى از مورخين چنگيز را برئيس قبايل هن يعنى آتيلا و هجوم لشكريان او را بطوفان يا سيلى تشبيه و ايلغار مغول را در حكم مهاجرت دسته‌اى از صحراگردان گرفته‌اند . تهيات چنگيز براى حمله بممالك خوارزمشاهى و احتياط و تدبير او در كارهاى لشكرى و داشتن نظامى مضبوط و استفاده از مشاورين و مردم خبره و راهنمايان و حركت لشكرها بر طبق نقشه‌اى صحيح تشبيه فوق را كاملا تكذيب مينمايد و ميفهماند كه در لشكركشى چنگيز همهء امور از روى دستورى درست و موافق روش و نظمى كامل انجام ميگرفته . درازى عمر چنگيز و از دست ندادن هيچيك از قواى جسمانى و عقلانى تا دم مرگ نيز دليل صحت مزاج او و رعايت اعتدال در زندگانى و عيش و نوش است . چند نفر از اخلاف چنگيز چنان كه خواهيم ديد ( مثل جغتاى و اوگداى و گيوك ) پس از حشر با متمدنين بلاد مغلوبه و اقامت در شهر دستخوش عشرت و نشاط و مزخرفات زندگى شده و غالب ايام را بمستى و سستى گذرانده‌اند در صورتى كه چنگيز دست از سادگى بدويت نشسته و از شيفتگى مغول به شراب متوحش شده و چندين بار ايشانرا در قبول اين عادت به سختى ملامت كرده است . خوف او در دل لشكر بىنهايت بود و همه او را بر خود سرور معظم و حكم او را حكم آسمانى ميشمردند و معتقد بودند كه جز او نبايد در سراسر زمين حكمرواى ديگرى وجود داشته باشد . نافرمانى نسبت بچنگيز و سرپيچى از حكم او بمنزلهء ارتكاب گناهى عظيم بود چه بعقيدهء مغول فرمان خان از آسمان مىآمد و طغيان بر او حكم طغيان بر خدا داشت . كشتن فردى از خاندان خان نيز در همين حكم بود . زيروزبر كردن نيشابور از طرف مغول پس از قتل تغاجار داماد چنگيز و ريشه‌كن كردن باميان بر اثر كشته شدن پسر جغتاى از روى همين عقيده بود . چنگيز چون به هيچ دين و ملتى معتبر ايمان نياورده بود از تعصب و رجحان