حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
422
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
مانده بود مأموريّت داد بشرح ذيل : 1 - سه تومان از لشكريان يعنى 000 ، 30 از ايشان را تحت فرماندهى جبه يا يمه و سبتاى بهادر و تغاجار بدنبال خوارزمشاه به طرف خراسان فرستاد و بايشان دستور داد كه در راه بهيچوجه توقّف نكنند و تا خوارزمشاه را نگيرند از پاى ننشينند و متعرّض بلاد سر راه نشوند و اگر هم اتفاقا طاقت مقاومت با او را در خود نديدند توقّف كرده امر را باطّلاع چنگيز برسانند . 2 - دو پسر بزرگتر يعنى جغتاى و اوگتاى را با لشكرى بسيار به طرف جرجانيه كرسى خوارزمشاهيان و ولايت خوارزم فرستاد و بپسر ديگر خود جوجى نيز امر داد كه از جانب جند به يارى برادران بشتابد . 3 - عدّهء ديگرى از لشكريان چنگيزى كه شمارهء ايشان چندان زياد نبود بسركردگى الاغنويان و يساور مأمور شدند كه درهء علياى جيحون يعنى وخشان و طالقان را تسخير كنند . خود چنگيز هم ايّام تابستان را در حوالى نخشب ماند تا سپاهيانش اندكى رفع خستگى كنند و اسبان اردو براى حملهء جديدى مهيّا و مستعدّ شوند . امّا سلطان محمّد خوارزمشاه كه پيوسته از جلوى اردوى چنگيزى مىگريخت در اين تاريخ در بلخ بود و چون خبر از دست رفتن ماوراء النّهر و نزديك شدن حملهء بخوارزم را شنيد بدعوت پسر خود ركن الدّين عازم عراق گرديد تا مگر در آنجا براى جلوگيرى از پيشرفت تاتار فرصتى و وسيلهاى بدست آرد . در رسيدن اردوى جبه و سبتاى و تغاجار بكنار جيحون باز جمعى از لشكريان قراختائى و از امراى خوارزمشاهى خيانت ورزيده جانب دشمن را گرفتند و مغول پس از گذشتن از اين شط در ربيع الاول 617 و پس از تسخير بلخ بسرعت بجانب هرات تاختند امّا متعرّض آنجا كه حاكم آن قبلا اطاعت چنگيز را پذيرفته بود نشدند و راه طوس را پيش گرفتند . سلطان محمّد از شدّت وحشت آرام قرار در هيچ نقطه نداشت چنان كه از نيشابور ببسطام و از آنجا برى آمد و چون شنيد كه پسرش ركن الدّين در قلعه فرّزين از قلاع شهر كرج ( كره رود عراق ) با 000 ، 30 سپاهى اقامت دارد به آنجا رفت .