حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
408
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
سلطان جلال الدّين تا تاريخ سال 628 كه سال قتل اوست دائما با سپاهيان مغول و ملوك ايران غربى و الجزيره و خليفهء بغداد و ملكهء گرجستان بنزاع مشغول بود و از اكثر اين جنگها فاتح بيرون ميآمد تا آنكه در 28 رمضان 627 از سلطان علاء الدّين كيقباد از سلاجقهء روم در نزديكى ارزنجان شكست خورد و بآذربايجان منهزم شد و لشكريان خود را باستراحت بدشت موغان فرستاد و خود بعيّاشى و شرابخوارى پرداخت . در اين اثنا شنيد كه مغول از طريق زنجان عازم آذربايجانند . پيش از آنكه خود را بلشكريان برساند مغول بر سر او تاختند و جلال الدّين بكنار ارس گريخت و از آنجا باورميه آمد تا مگر از ملوك اطراف كه همه از او رنجيدهخاطر و متوحّش بودند كمكى بگيرد امّا هيچكس به او مدد نكرد و سلطان از اين در به آن در ميزد تا اينكه در نزديكى ديار بكر مغول بار ديگر بر سر او ريختند و جلال الدّين با آنكه جان بسلامت بدر برد و بحدود ميّافارقين فرار نمود ليكن در كوههاى اطراف آن شهر در تاريخ نيمهء شوال 628 بدست جمعى از كردان بقتل رسيد و سلسلهء خوارزمشاهى كه بدست چنگيز خان از ماوراء النهر و خوارزم و خراسان برافتاده بود بقتل سلطان جلال الدّين منكبرنى بكلّى منقرض گرديد . جلال الدّين اگرچه مردى بسيار شجاع و بىباك و حليم و متين بود امّا در بيرحمى و خونخوارى و بىتدبيرى از پدر خود پائى كم نداشت و از همه بدتر عيّاشى و شرابخوارگى چنان او را فريفته كرده بود كه با وجود آن از هيچ دشمنى نمىانديشيد و همين كه بين او و دشمن مختصر فاصلهاى ميشد دست به كار مى ناب ميزد و دنيا و مافيها را فراموش ميكرد . جلال الدين مانند پدر نسبت برعايا و مغلوبين بدرفتار و سختكش و كينهجو بود و بدون داشتن يار و ياور در يك زمان با خليفه و اسماعيليّه و ملكهء گرجستان و سلطان سلجوقى روم و پادشاه الجزيره درافتاد در صورتى كه مغول در پشت سر او بودند و چنان مردم ولاياتى را كه بر آنها ميتاخت از خود رنجاند كه در موقع ضرورت هيچكس بداد او نرسيد و غالب اين جماعت حكومت مغول را بر استيلاى جلال الدّين ترجيح