حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
364
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
كامل او بشعر فارسى و صلات و مراحمى است كه از او بگويندگان اين زبان و فضلاى ديگر ميرسيده است . مدايحى كه از او گفته شده شايد از هيچيك از ملوك ديگر گفته نشده باشد همچنين كتبى كه بنام او تأليف يافته بيشمار است مخصوصا دو نفر از سخن سرايان طراز اوّل زبان فارسى يعنى امير الشّعراء محمّد بن عبد الملك معزّى نيشابورى و حكيم اوحد الدّين علىّ بن محمّد انورى ابيوردى ذكر بلند او را با قصايد غرّاى خود جاويد ساختهاند . شعراى ديگر نيز مانند اديب صابر ترمذى ، كمال الدّين كمالى بخارائى و فريد الدّين عبد الواسع جبلى و سيّد اشرف حسن بن ناصر غزنوى و حكيم سنائى از او مدحها گفتهاند . اوضاع خراسان پس از مرگ سنجر سلطان سنجر در حال احتضار چون فرزند ذكور نداشت خواهرزادهء خود خاقان ابو القاسم محمود را بسلطنت بجاى خود تعيين نمود و محمود در ميان طايفهء غز كه هنوز بر قسمتى از خراسان مستولى بودند و مؤيّد الدّين آىابه كه بر قسمت ديگر از اين سرزمين تسلّط يافته بود سلطنتى متزلزل يافت . غزان فرمانروائى او را پذيرفتند و مؤيّد آىابه هم بشكلى تحت امر او آمد كه بر جميع كارهاى دولتى مسلّط گرديد و محمود در حقيقت تحت اختيار و نفوذ او قرار يافت . مؤيّد آىابه و محمود بجنگ با غزان پرداختند و گاهى غالب و زمانى مغلوب بودند تا آنكه بالاخره در شوّال 553 غلبهء كلى با غز شد و مؤيّد و محمود گريختند و اين طايفهء جسور بار ديگر بعضى بلاد خراسان را غارت كردند . محمود در جرجان اقامت كرد تا آنكه در 554 باستدعاى غز ابتدا پسر خويش را بخراسان فرستاد سپس خود به آنجا آمد ولى مؤيّد آىابه با سلطان موافقت ننمود و بخبوشان ( قوچان ) رفت و اگرچه در آنجا بچنگ غزى افتاد ليكن خلاص شد و در نيشابور بجمع سپاهى موفّق گرديد و در آن نواحى تاختوتازها ميكرد تا آنكه در ذى القعده بين او و محمود صلح شد و محمود نيشابور و طوس را به او واگذاشت . در جمادى الاخرى سال 556 محمود با لشكريان غز بمحاصرهء نيشابور شتافت