حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

293

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

با علاء الدّين جنگهاى سخت كرد و در هر سه نوبت شكست يافت و ناچار در همين سال 544 بهندوستان گريخت و علاء الدّين با قهر تمام بر پاىتخت غزنويان دست يافت و به شرحى كه سابقا گفته‌ايم هفت شبانه روز آن شهر را طعمهء حريق نمود و آثار و عمارات محموديان را با خاك يكسان نمود سپس جنازه‌هاى برادران را برداشت و از راه بست بغور مراجعت نمود و در بست نيز دست از برافگندن عمارات و ابنيهء غزنويان نكشيد . علاء الدّين حسين را پس از آتش زدن غزنين جهانسوز لقب داده‌اند . علاء الدّين جهانسوز بعد از اين فتوحات و خرابيها سخت مغرور و سركش شد ابتدا دو برادرزادهء خود پسران بهاء الدّين سام يعنى غياث الدّين محمّد و شهاب الدّين محمّد را در قلعه‌اى محبوس ساخت سپس با سلطان السّلاطين سنجر سلجوقى از در نافرمانى درآمد و از فرستادن تحف و هدايائى كه على الرّسم هر سال از غور بدربار او ميرفت خوددارى كرد و با لشكرى گران بر هرات تاخت و آباديهاى درة هريرود و مرغاب را مسخر خود ساخت و ببلخ حمله برد . طوايف تركمانان غز به او يارى كردند و بلخ بدست علاء الدّين افتاد . سلطان سنجر در سال 547 بجلوگيرى او آمد و در شهر اوبه از بلاد مشرق هرات در كنار هريرود او را مغلوب و اسير كرد و بند نهاد ليكن چون از شهامت و لطف طبع و خردمندى او داستانها شنيده بود امر داد او را رها نمودند و بحضور آوردندش و طبقى از جواهر قيمتى كه در خدمت داشت به او بخشيد . علاء الدّين فى البديهه بانشاء اين رباعى پرداخت و گفت : بگرفت و نكشت شه مرا در صف كين * هرچند بدم كشتنى از روى يقين بخشيد مرا يكى طبق درّ ثمين * بخشايش و بخشش چنان بود و چنين سلطان سنجر ابتدا او را بنديمى خود اختيار نمود سپس بامارت غورش برگرداند . علاء الدّين جهانسوز پس از مراجعت از خدمت سنجر ابتدا بقلع‌وقمع مدّعيّانى كه در غياب او قدم در راه سركشى نهاده بودند پرداخت و بعد از حصول فراغت از اين جانب بكشورگشائى مشغول شد و در حدود سيستان و بست و هرات و طخارستان و درهء