حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
190
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
تحصيل شهرت كسى نميشناخته و نسب او بر همه مجهول بوده است . امر مسلم اين كه يعقوب پسر رويگرى است سيستانى از دهى باسم قرنين ( در يك منزلى مشرق ز رنج كرسى سيستان ) و او و سه برادرش عمرو و طاهر و على هر چهار به همان شغل پدر سر ميكردند . يعقوب پس از چندى از قرنين به شهر سيستان يعنى زرنج آمد و پيش رويگرى ديگر به روزى پانزده درهم قبول مزدورى نمود امّا چون جوانمرد و بذّال بود از همان اوان جوانى هرچه مىيافت با ياران و همشهريان خود مىخورد و در عوض دل ايشان را با خود يكى ميكرد . هوش سرشار و همّت بلند نگذاشت كه يعقوب در شغل رويگرى بماند و به اين حرفهء حقير عمر بگذارد به همين سبب با يارانى كه از جوانى بدست آورده بود در عداد عيّاران و راهزنان درآمد ولى در اين راه هم بشهادت همهء مورّخين از جادّهء انصاف قدم فراتر نمىنهاد و در دزدى و راهزنى نيز از رعايت جانب مردانگى و بلندنظرى سر نمىپيچيد و در اين حال بود تا آنكه در 232 با همدستان خويش به خدمت صالح پيوست و بمعيّت هم بر شهر بست دست يافتند . صالح سرهنگى سپاه خود را در اين تاريخ در عهدهء يعقوب گذاشت و اين اوّل شروع اهميّت و اعتبار دلاور سيستانى بود . از سال 232 تا ابتداى سال 238 صالح بن نضر بدستيارى يعقوب و رفيقان او بر بست كاملا مسلط بودند . در اين تاريخ اخير اهالى بست با صالح بامارت بيعت كردند و خراج و ماليات خود را به او سپردند . رياست خوارج سيستان در اين تاريخ با عمّار نامى بود . صالح يعقوب و درهم سردار ديگرى از سيستانيان را بجنگ عمّار فرستاد و ايشان كه مهترشان يعقوب بود عمّار را مغلوب و منهزم كردند عمّار با حكمران سيستان دستيكى كرد و در 239 بر صالح حمله برد ، اگرچه صالح در ابتدا شكست يافت ليكن عاقبت بمعاونت يعقوب و برادرش عمرو و سران ديگر سيستانى بر عمّار و حكمران سيستان فيروز آمد و بر كرسى آن مسلط شد امّا چون خواست سراى والى آن را بدست سپاهيان خود غارت كند يعقوب و ياران سيستانى او زير بار نرفتند و گفتند كه صالح تاكنون بيش از هزار هزار درهم از مال سيستانيان