حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

180

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

و بامارت نشست و صاحب را با وجود ميل او بكناره‌گيرى كماكان بوزارت خود باقى گذاشت . در همين سال ابو العبّاس حسام الدوله تاش كه در جنگ با مؤيّد الدوله به يارى فخر الدّوله قيام كرده بود از سپهسالارى اردوى خراسان معزول و مقامش بامير ابو الحسن سيمجورى واگذاشته شد . ابو العباس از فخر الدّوله مدد خواست و فخر الدّوله سپاهيانى بمعاونت ابو العباس بنيشابور فرستاد و ابو العباس بالنّتيجه غلبه كرد . ابو الحسن سيمجورى پس از شكست از ابو العباس و فخر الدّوله دست توسّل بدامن شرف الدوله ابو الفوارس ديلمى امير فارس دراز كرد . شرف الدوله هم كه از فخر الدّوله بمناسبت جانبدارى او از صمصام الدّوله برادر و رقيب شرف الدوله دلى خوش نداشت بامير ابو الحسن سيمجورى مدد داد و امير سيمجورى بمعاونت ايشان ابو العباس را به سختى منهزم كرد و ابو العباس بگرگان نزد فخر الدّوله گريخت . امير ديلمى او را اكرام تمام نمود و در عوض خراسان گرگان و استراباد و مضافات آنها را كه ملك شمس المعالى قابوس بود بابو الحسن واگذاشت و با اين رفتار نسبت بيار وفادار قديم خود يعنى قابوس كه براى خاطر فخر الدوله از امارت افتاده بود طريق ناجوانمردى سپرد و در اين عمل فخر الدّوله بيشتر از وزير خود صاحب بن عباد كه رقابت و دشمنى مخصوصى نسبت بقابوس داشت پيروى كرد . در سال 379 موقعى كه شرف الدوله در بغداد مرد و بهاء الدوله جاى او را گرفت صاحب بن عباد كه ميل غريبى بتصرّف دار الخلافه و گرفتن وزارت بغداد داشت فخر الدّوله را تشويق بلشكركشى بعراق نمود و با اينكه فخر الدّوله به اين امر راضى نبود عاقبت باصرار وزير تن به قضا در داد و قرار شد كه او خود از راه خوزستان عازم بغداد شود و صاحب بن عباد و بدر بن حسنويهء كرد هم از طريق كرمانشاه امّا امير ديلمى چون نسبت به صاحب بن عباد بدگمان شد و ترسيد كه او با پسر عضد الدّوله دست يكى كرده باشد وزير را با خود به طرف اهواز آورد و در راه هم نسبت بلشكريان صاحب سخت گرفت و سوء ظنّ بين طرفين شدّت يافت و احوال سپاه اختلال پذيرفت