حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
143
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
يگانگى كرد ولى اين صفا فقط تا سال 390 دوام داشت چه در اين تاريخ به شرحى كه در تاريخ سامانيان مذكور است به علت قيام امير منتصر اسماعيل بن نوح سامانى بر سلطان محمود و پناه بردن او بقابوس و احترام قابوس از او اين حال و داد بهم خورد و به صورت اوّل برنگشت مگر بعد از آنكه قابوس جانب امير منتصر را رها كرد و ديگر او را بگرگان راه نداد . قتل قابوس در 403 قابوس مردى درشتخو و سختكش و با خشم و غضب بود و به آسانى حكم بكشتن ميداد و باندك سوء ظنّى دست بقتل هر بيگناهى ميزد به همين علت جمعى بسيار بدست او شربت مرگ چشيدند و دل جمله نزديكان از او برميد و كينهء او در سينهء غالب سران لشكرى و كشورى جاى گرفت تا وقتى كه او حاجب مخصوص خويش را كه مردى سالم و بىآزار و محبوب لشكر بود كشت لشكريان شورش كردند و دور اقامتگاه قابوس را كه در قلعهء جناشك ( بين گرگان قديم و استراباد ) مقيم بود گرفتند امّا نتوانستند بر او دست يابند و بگرگان رفتند و در آنجا منوچهر پسر قابوس را از طبرستان خواستند و به او فهماندند كه اگر در عزل پدر با ايشان همدست نشود ديگرى را بجاى او بسلطنت برخواهند داشت . منوچهر خواهى نخواهى تسليم شد و با لشكريان بدستگيرى پدر كه ببسطام پناه برده بود رفت پدر و پسر در اين نقطه يكديگر را ملاقات كردند قابوس با وجود اصرار منوچهر در قبول امر پدر و حاضربودن او براى دفع شرّ لشكريان از سلطنت كناره نمود و قبول كرد كه در قلعهء جناشك منزوى و بعبادت مشغول شود . منوچهر بجرجان برگشت و قابوس بجناشك رفت امّا لشكريان كه هنوز از برگشتن قابوس و از انتقام او ترس داشتند فرصت كرده او را در سال 403 در همان قلعه بقتل رساندند . شمس المعالى قابوس مشهورترين افراد خاندان زيارى است چه او مردى فاضل و كريم و فضلدوست و شاعرپرور و اديب و خوشخط بود و در عهد خود حتّى در همان هجده سالى كه در خراسان ميزيست و دستگاه سلطنت نداشت پيوسته با فضلا و علما در معاشرت و مكاتبه بود بايشان انعام و اكرام ميكرد و صيت فضايلش بهمهء اطراف بلاد