حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
133
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
بلاد ميكردند ولى البته در باطن هريك به خيال تشكيل دولت و تصرّف خراج شهرها و تحميل امر خود بر خليفه بودند چه ديگر خليفه قدرت لشكرى و سياسى قابل اعتنا نداشت و ناچار محكوم حكم امير يا سردار غالب ميشد . مردآويج از اصفهان باهواز لشكر كشيد تا راه دسترسى على را بخليفه و بغداد ببرد و خود در عوض از اين طريق پيوسته دار الخلافه را تحت تهديد داشته باشد . امّا خليفه كه از هيچيك از اين دو حريف راضى نبود سردار خود ياقوت را با لشكر مهمّى بجلوى مردآويج فرستاد و مرداويج با اينكه در شوّال 322 رامهرمز و اهواز را گرفت امّا در مقابل سپاهيان خليفه عاجز ماند و از عهدهء پيشرفت به طرف عراق عرب برنيامد . در اين موقع على از فارس واسطهاى پيش مردآويج فرستاد و به او پيشنهاد آشتى و مساعدت كرد . مردآويج هم بخوشى اين پيشنهاد را پذيرفت به شرط آنكه على او را بر خود امير و حاكم بشناسد و بنام او خطبه بخواند . على هم اطاعت كرد و برادر خود حسن را كه بعدها ركن الدّوله لقب يافت بعنوان گروگان با هدايائى گرانبها نزد مرداويج روانه داشت . قتل مردآويج در 323 مردآويج كه مثل برادرش وشمگير و مخدوم اوّليش اسفار بن شيرويه يا اصلا مسلمان نبودند و يا با وجود قبول ظاهرى اسلام باطنا تعلق تمام بآداب ايرانى و مراسم آيين زردشتى داشتند از خليفهء عباسى و عمّال عرب او سخت متنفر بود و در اين خط سير ميكرد كه دولت از دست رفتهء ساسانى را احيا نمايد و بغداد را ويران و مدائن و عمارات شاهنشاهان ايران را تجديد كند و خاندان خلفا را براندازد . به همين خيال تاجى مرصّع به وضع تاج انوشيروان بر سر ميگذاشت و بر تختى زرّين مىنشست و در اقامهء آداب قومى ايران سعى بسيار بخرج ميداد : در زمستان سال 323 موقعى كه در اصفهان بود در شب جشن سده امر داد كه در دو طرف زايندهرود هيزم فراوان گرد آورند و وسايل چراغانى و آتشافروزى و سور و سرور عظيمى را كه شايستهء چنين جشن باستانى و چنان پادشاهى باشد فراهم نمايند . روز قبل از اقامهء اين آداب مردآويج ببازرسى مقدّمات اين كار آمد و چون