حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

124

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

دوامى نكرد و سال بعد از برادر از دار دنيا بيرون رفت . پس از فوت ابو القاسم ماكان و پسر عمّ او حسن بن فيروزان از رؤساى ديگر ديلم با پسرش بيعت كردند ليكن به زودى بين اين پسر و ماكان نزاع درگرفت و ماكان منهزم و متوارى شد ولى چون خيال استيلا بر گرگان و طبرستان از دماع او بيرون نميرفت مراسلاتى چند بداعى صغير كه در كوهستانى پنهان بود نوشت كه بيرون آيد تا طبرستان را از دست سيّد ابو جعفر پسر ديگر ابو الحسنين كه بجاى برادر نشسته بود بگيرند داعى اين دعوت را نپذيرفت و ماكان تنها بجنگ سيّد ابو جعفر رفت ليكن از او و از اسفار بن شيرويه كه از ماكان روگردانده و بابو جعفر پيوسته بود شكست خورد امّا كمى بعد باز سپاهيانى گرد كرد و اين بار داعى صغير به او ملحق شد و سيد ابو جعفر و اسفار از پيش ايشان گريختند . نصر بن احمد سامانى اين بار يعنى در 214 خود بطبرستان آمد تا شرّ داعى صغير را بكلّى دفع كند ليكن عمّال داعى چنان راهها را بر او گرفتند و جاده‌ها و پلها را خراب كردند كه امير نصر محصور ماند و خلاص نيافت مگر با دادن 30000 دينار بداعى و با قبول اين خفت از آنجا راه رى را پيش گرفت . ماكان بار ديگر اسفار را در سال 315 مغلوب كرد و چون داعى صغير از او متوحّش شده بگيلان پناه برده بود ماكان باصرار تمام داعى را برگرداند و به يارى يكديگر لشكرى برى برده آن شهر را از دست محمّد بن صعلوك گرفتند . در موقع غيبت داعى و ماكان اسفار از خراسان با لشكريان سامانى بگرگان آمد و آنجا را بنام امير نصر سامانى در 315 تصرّف كرد سپس سردارى از سران ديلم را كه مردآويج بن زيار نام داشت پيش خود خواند و او را سپهسالار اردو كرد و دو امير به يارى هم طبرستان را گرفتند داعى بر خلاف رأى ماكان از رى بآمل شتافت تا اسفار را مغلوب و منهزم نمايد ليكن در جنگ شكست يافت و بدست اتباع اسفار در نزديكى سارى در 316 كشته شد . بعد از قتل داعى اسفار لشكر برى كشيد و در 317 ( يا 316 ) آنجا را هم از ماكان