سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )

667

تاريخ ايران ( فارسى )

بين بوشهر و شيراز بطور دائمى اميد چندانى نبود . اسراى آلمانى اين مطلب در پيش گفته شد كه آلمانىها و اطريشىهائى كه از كرمان فرار كرده بودند بوسيلهء قوام دستگير و توقيف شدند . وقتى كه فرمانفرما وارد شيراز شد آنها را در قلعه‌اى كه بر كاخ ايالتى مسلط بود ديد كه توسط اعراب قوام محافظت و پاسبانى ميشوند ، درست از اسرا نگاهدارى شود وى اعتماد زيادى به آنها نداشت . حضرت اشرف بدين عقيده بود كه بايستى ما مسئوليت اين اسرا به عهده بگيريم . بنابراين ما براى يافتن خانه‌اى كه بشود از آن محافظت نمود به تلاش افتاديم . چون نتوانستيم چنين خانه‌اى پيدا كنيم در آخر او بعد از رسيدن اوامر و تعليمات سريع از تهران راجع به اين قضيه خود شخصا آنها را تحويل گرفت . اين اسرا بدست خدمتگزاران خودشان و بوسايل ديگر با دشمنان ما رابطه يافته مشغول آنتريك شدند . بنابراين تصميم گرفته شد كه آنها را به طرف شمال تا سرحد فارس برده و به مقامات روسى تحويل دهند . براى نيروى كوچك من كه مجبور بود قسمت شده و براى حفاظت اسرا و جلوگيرى از كوشش‌هائى كه به منظور نجات آنها كه ممكن بود بمورد عمل گذارده شود يك خطر قطعى بود ، ولى رويهمرفته نتيجه‌اى كه از حركت دادن اين اسرا بدست آمد بسيار عالى و نيكو بود . در ميان اوراق و كاغذهائى كه بدست ما افتاد يكى سياه قلمى بود كه يك افسر آلمانى كشيده و نشان داده بود كه ايرانى از يك خوك ، يك روباه ، يك گفتار ، يك خرگوش و يك كركس يا لاشخور بوجود آمده . يعنى لاشخور تخم گذارده و از آن ايرانى پيدا شده است . يادداشت روزانهء زوك‌ماير هم يك داستان عجيب ديگرى بود . تصرف تهران بدست تركان ، ورود كشورهاى اسكانديناوى در جنگ برله متحدين ، شكست‌هاى پىدرپى ستون بدست بختيارىها و ديگر قبائل و بالاخره اسارت من نزديك ده بيد تماما نتيجهء زودباورى و بىتزويرى بوده است . اين اسناد باعث سرگرمى زياد ما گرديد . برسميت شناختن پليس جنوب مارس 1917 م زمستان بدون حادثهء حمله‌اى از كازرون سپرى شد و موفقيت ما در ماه ژانويه بواسطهء رسيدن تلگرافى از نخست‌وزير وقت وثوق الدوله كه از مساعى و زحمات من در اعادهء نظم و امنيت