سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )
132
تاريخ ايران ( فارسى )
هولاگو خان بايران اعزام گردد ، بنابرين هولاگو با سپاه زبدهء چنگيزى و جماعتى از استادان چرخانداز و نفطانداز چينى از قراقروم در 1252 ميلادى بصوب مأموريت خود روانه گرديد و دستور داشت كه ملاحدهء اسمعيليه را قلعوقمع كرده و نيز خلافت را براندازد . اين شاهزادهء مغول ( حتى زياده از حد معمول ) به تانى و آهسته راه پيموده تا بعد از سه سال و نيم طى طريق بحدود مأموريت خود رسيد . دركش ارغون برسم اطاعت به خدمت رسيده و ضمنا عطا ملك جوينى مورخ آيندهء ايرانى را كه همراه داشته به او معرفى كرد كه در خدمت خان باشد . اين ايرانى لايق به هولاگو در ظرف مدت لشكركشى و جنگهاى مهمى كه شرح آن در پائين بيايد به سمت دبيرى خدمت ميكرده و از اينراه توانست تاريخى از منابع مستقيم تأليف نمايد كه از شاهكارهاى مهم بشمار ميآيد . سلسلهء اسمعيليه در اوج ارتقاء ما سابقا در دو مورد شرحى از فدائيان يا سلسلهء اسمعيليه كه هدف اولى هولاگو بود مذكور داشتهايم و اكنون پيش از ورود به بيان قلعوقمع اين فرقهء مضر و آسيبرسان لازم ميدانيم كه از سر گذشت و حالات بعدى آنها شمهاى به نظر خوانندگان برسانيم . حسن صباح عمر طولانى كرد . وى دو پسرش را مقتول ساخته و كيابزرگ اميد همكارش را جانشين خود تعيين نمود و اهميت اين فرقه در دورهء اينمرد رو بفزونى نهاد و او در 1162 ميلادى درگذشت و پسرش حسن بجاى وى نشست و اينمرد ( تا يك اندازه ) فوق العاده اصل و نسب خودش را انكار كرده و مدعى شد كه خود از نسل فاطمى نزار مىباشد و در نتيجهء حب شهرت و جاهطلبى قدمى بالاتر گذارده مجمعى در 559 ه ( 1164 ) منعقد ساخت و در اين مجمع نه فقط خودش را امام اعلام نمود بلكه نسخ شريعت را خبر داده مدعى شد كه مراد از آن احكام همانا معانى استعارى و درونى مىباشد . مينويسند كه آنها را از همين ادعاى جديد بوده است كه ملاحده ناميده و هنوز هم در حدود خراسان بدين اسم خوانده ميشوند . حسن پس از چند سال حكمرانى در خفيه مقتول گرديد ، ليكن پسرش از پدر متابعت نموده و همان رويه او را تعقيب كرد . در 1210