سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )
546
تاريخ ايران ( فارسى )
از كوشش زياد كه بتواند از خطر رهائى يابد تمام بىنتيجه مانده در يك مجلس مذاكره يا مشاورهاى درست مثل كراسوس دستگير گرديد ، هرچند كه نسبت بسلف خود بمراتب بدبختتر بود چه او با حال ننگ و رسوائى تا مدتى زنده باقيماند و شايد كمتر حادثهاى در تاريخ پيدا مىشود كه اثر روحى آن از اثر روحى اسارت يك امپراطور روم بدست پادشاهى از يك خاندان جديد بيشتر باشد و بايد اين تأثير در آنوقت عالمگير شده و مسلما خبر آن فورا مثل صاعقه در تمام اروپا و آسيا پيچيده و همه را ماتومبهوت ساخته است . اين وقعهء بزرگ و مهم در پرسپليس و شاپور روى سنگى بطور يادگار منقور و كنده شده است و آن يقينا تا انقراض خاندان ساسانى همواره ورد زبان خاص و عام بوده و هيچوقت از خاطرها محو نميشده است . گذشته از همه در مذلت و بدبختى اين امپراطور هم چيزها نوشتهاند ، وقايعنگارانى كه از همه باينعصر نزديكتر ميباشند مينويسند كه او به حال اسارت باقيماند تا اينكه پير شد و در اينمدت با او بمانند يك برده رفتار ميشد و از اينجا هم ميتوان به آن پىبرد كه در آثار حجارى و نقوش برجسته زنجير بر بازوهاى او آشكار و نمايان مىباشد . نويسندگانى كه بعدتر آمده مينويسند كه او را در حالتى كه لباس شاهانه در بر و زنجير بر گردن داشت براى تماشاى عموم حاضر ميساختند و انگشتنماى عامه بوده است ليكن بيانى كه زيادتر مشكوك و در عينحال ممكن است راست باشد بيان لكتنتيوس « 1 » از نويسندگان 312 ميلاديست كه مينويسد اين پيرمرد بيچاره مثل چهارپايهء سوارى بفاتح بيمروت خود خدمت ميكرده است و ديگر بعد از مردن پوست بدنش را كنده براى اينكه يادگارى از فتح مزبور باشد نگاهداشتند « 2 » .
--> ( 1 ) - Lactantius . ( 2 ) - نظر به عداوتى كه آنوقت روساى روحانى و پيشوايان مذهب مسيح به ايرانيان داشتند نسبتهائى كه به شاپور داده شده است ناشى از تعصب و بعضى از محققين جديد كه از آن جمله يوستى مىباشد صحت آن را انكار كردهاند ( مترجم )