سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )
184
تاريخ ايران ( فارسى )
خود برد و چندى نگذشت كه آستياكس باز خواب ديد از بدن دخترش درخت تاكى روئيد و بر تمام آسيا سايه انداخت ، از اين خواب وحشتش زياد شده دختر را به پايتخت طلبيد و چون از او پسرى متولد شد به هارپاگوس كه از خواص سلطنت و از وفادارترين مردم ماد بود سپرده دستور داد تا او را تلف كرده به خاك سپارد . هارپاگوس كه بدلائل چندى نميخواست خود را آلوده به خون طفل بيگناهى نمايد او را بيكى از چوپانهاى دولتى سپرد و حكم كرد بسختترين نقطهء كوهستان ببرد تا قهرا هلاك شود ، اتفاقا زوجهء چوپان همانوقت طفلى مرده آورده بود و او شوهرش را متقاعد كرد باينكه آن را با شاهزاده تبديل كند و طفل مرده را باسم نعش كوروش يعنى شاهزادهء جديد الولاده به هارپاگوس نمودند تا مطمئن شود كه مقصود پادشاه حاصل شده است ، اما كوروش را اين زن كه اسپاكو يعنى ماده سگ نامداشت پرورانيده و بعدها جد آن طفل يعنى پادشاه ماد بواسطهء شباهتى كه از او با اهل خانوادهء خود مشاهده كرد او را شناخت و بعد از تحقيقات معلوم كرد كه خانوادهء خود اوست و از زنده ماندن او مسرور گرديد . مصيبت هارپاگوس اما هارپاگوس گوشمالى بيرحمانه ديد باينطريق كه آستياكس پسر هارپاگوس را طلبيده بقتل رسانيد و گوشت او را در ضيافت به او خورانيد و سر و دست و پاى طفل را در سبد گذاشته براى پدرش فرستاد ، هارپاگوس در آنوقت خود را مطيع نشان داد ، اما چند سال بعد در حالى كه كوروش به فارس نزد پدر و مادر خود رفته بود با او بناى مكاتبه را گذاشت و عاقبت وزير نامبرده باعث سرنگون شدن سلطنت آستياكس گرديد ، به اين قسم كوروش را وادار به طغيان نمود ، از ميان ماد نيز براى او همدست و شريك تراشيده و هنگاميكه آستياگس براى مقهور كردن عاصيان پارس لشكر فرستاد از روى جهالت آن لشكر را به هارپاگوس سپرد و او لشكر را از مقابلهء با كوروش منع كرد و بالاخره كينهء خود را از جهت قتل پسر كشيد . چنين گمان ميرود كه اين داستان بىاصل و علت جعل آن اين بوده كه خانوادهء هارپاگوس در « كاريا » يكى از ايالات جنوب غربى آسياى صغير حكومت يافتند . بر داستان