ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

70

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

پنجاه ، دلاور در جنگ ، ثبات و درنگ نمودند تا همه كشته شدند . و شيخ براق روز عيد اضحى از مرحلهء كليشم از پيش خواجه رشيد الدوله به عزم حضرت اعلى روانه شد و براى قلاوزى و رهنمونى تالشى با خود ببرد و در اندرون گيلان توغل نمود و در آن بيشه‌هاى چون مار برهم پيچيده و راههاى پيچاپيچ روان شد . چون به حدود لياهجان رسيد ، گروهى گيلكان برو افتادند و قصد جانش كردند . گفت اى جاهلان ، من شيخ براقم ، و از حج مىرسم ، از قصد من شرم و آزرم نمىداريد ؟ گفتند : خوش آمدى به پاى خود شيخ تاتار ! ما از بارى تعالى به دعا ترا مىخواستيم كه براى تيمّن و تبرّك بكشيم ! و چون گرگ و گراز در آن سرفراز افتادند و مانند شتر قربانى پاره‌پاره كردند و هلاكت او از جملهء مثوبات درجات و مزيد قربات خود دانستند . و مريدان او استخوان كشتهء ديگرى به خيال جثه و گمان پيكر او با سلطانيه آوردند و به حكم يرليغ قبّهء عالى بر سر مرقد او بساختند و هر روز مبلغ پنجاه دينار وظيفه و راتبهء مريدان او تعيين كردند . بر جمله از يك صدمت نهضت و ركضت پادشاه جهانگير باد نخوت بروت و پندار و غرور گيلكان جاهل بيكبار منطفى شد ، و سرهاى ادبار به گريبان خذلان و خسران بر آوردند و پاى حرمان در دامن احزان كشيدند و بعد از سكون نايرهء فتن و ركون دايرهء محن ، بقاياى اسياف اكابر و اشراف بر منهاج عبوديت و طاعت به التزام حمل و اتاوه و تقبّل باج و خراج و تكفل مواضعه و معاهده ملتزم و متقبل شدند ، و جز امتثال و ارتسام چارهء ديگرى ندانستند . و چون بيشتر آنها گيلان زمن بودند و هواى وى و بىّ و عفن و روز و شب دايما از تراكم غمام و تصادم ظلام سحاب تيره و تار ، و اهل اقطار از تواتر امطار از مهمات اوطار باز مانده ، رايت جهانگشاى به فيروزى و اختر سعد روز پنجشنبه بيست و هفتم ذى الحجه سنهء