ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

50

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

و متوجه شد . روز چهارشنبه نوزدهم شوال سنهء خمس فرمان نافذ شد تا سيد تاج الدين را شهيد كردند و شرف الدين ابداجى و كمال تفليسى و ديگر ايقاقان و مسترفعان را چوب ياساق زدند . و روز دوشنبه نهم ذى القعده اردوها از پيلسوار كوچ كردند و درين سال سلطان المشايخ قطب الابدال و الاوتاد علاء الدولة بن ملك شرف الدين سمنانى كه درين صد سال مثل او بزرگى از اوتاد و ابرار برنخاست كه باغ علم و معرفت را هزار دستانست و در چمن فضل و دانش سرو روان و صنوبر خرامان و يازان ( ؟ ) و در انشاى جوانى و عنفوان امانى انزوا و اعتكاف بر شغل و عمل دنياوى اختيار كرد و به ايام طفلى وحداثت زندگانى ترك و تجريد گزيد . معرفت او تحفهء با كورهء ربيع بود و دم او دم مسيح فصيح كه مردهء جهل را زنده كند . كلام او كبريت احمر و كيمياء اصفر آمد ، آسمان هفتم قدم‌گاه همت اوست ، ابكار افكار خاطر عاطر او جهان را در صميم گرما نسيم شمال عبهر شميم آمد . و در صعوبت شدت زمستان حرارت آتش حطام دنيى را چنان از چشم انداخته است كه ناقد بصير زر و سيم ناسره را ، هلال اهل ايمان و اسلام به مكان او بدرى با قدر شد و چنان‌كه كاه رباى كاه ربايد كلام جان بخش او غم و اندوه از دلهاى حزين و جانهاى غمين بربايد . بيانش عذب‌تر از آب زلال و شيرين‌تر از سحر حلال آمد . بر جمله روز سه‌شنبه هفدهم ذى الحجه مرحوم سعيد سعد الدين حبشى در پيلسوار وفات يافت ، تابوت او را به تبريز نقل كردند كه منظور نظر غازان خان عادل بود و به وقتى كه نوكران او را به ياساق مىرسانيدند وزرا خواستند كه او را نيز به ياساق رسانند ، غازان خان گفت : نه او بر من حقى ثابت دارد كه هرگز فراموش نمىشود : كه به هنگام آنكه از فتنهء نوروز منهزم و مضطرم بودم شب را بارانى عظيم مىباريد و با ما خيمه و خرگاه و هيچ حجابى نبود ، سعد الدين