ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى
235
تاريخ اولجايتو ( فارسى )
خاطر سر خلاف و نزاع داشت به خاصيت نفس مبارك او حق تعالى هريك را به بلايى مبتلا گردانيد چنانك باز برنخاست . لطيفهء ديگر : از جملهء نوادر احوال و فيض الهامى كه از نفس قدسى او صادر شد ، روزى بر بام قلعهء تبريز به حضور يكسر امرا و اركان دولت و اعيان حضرت از دور ناگاه نظر مباركش بر صوفى وشى افتاد ، فرمود كه در خاطرم چنان مىآيد كه او دزد يا خايف است . مقربان به كشف اين حال بشتافتند ، او را تنگ باز جستند ، قباجه پوستينى سمور در زير دزديده با او يافتند . از يمين و يسار او را به زدن فروگرفتند تا به دزدى و خيانت و خون ناحق اقرار كرد ، و به گناه خود اعتراف و اقرار . سلطان فرمود كه : چون به زبان خود به هر سه گناه اقرار كرد واجب القتل است شرعا و عرفا كشتنى . او را به حكم شرع به ياسا رسانيدند ، و اين الهام را از جملهء كرامات شمردند . لطيفهء ديگر : آنك مدت پنجاه و اند سال ميان خانان اروق چنگيز خان قيدو كه دعوى قانى مىكرد با قاآن و دوا كه به جاى جغاتاى نصب بود با لشكر و عدت ، و ميانشان مخاصمت و مخالفت قايم . و به چاغ غازان به جانب مازندران تاختند و زن و فرزند و خانه و اغروق ايشان برانداختند و تا حدود مرو و هرات بتاختند و چند بار بر لشكر قان نصرت و ظفر يافتند و از ممالك و چريك او بعضى با قبضهء تصرف گرفتند و به چاغ جلوس مباركش و تأييد يمن ابر قدوم همايونش نايرهء بلغان پنجاه ساله و فتنهاى قايم ديرينه نايم شد . و آتش فتنه و فتور منطفى گشت . به حكم « اذا اراد اللّه تعالى بقوم خيرا هيّأ اسبابه » 202 دوا با قان جادهء موافقت و مصادقت سپردن گرفت و به اتفاق دولتخانه قيدو با اروق و خان و مان برانداختند و پسران قيدو ساربان و ديگران كه قانى دعوى مىكردند معدوم گشتند و امرا و بقاياى لشكريان سركش متمرد همه به ايلى قان درآمدند و به بندگى