ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

213

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

بهادر گرفته بودند و بشارت دادن مراجعت ياغى كه چهار ماهه آزق و قوت و علفه بيشتر نداشتند ، و چون علوفه تمام شد و فرمان ايسنبوقا چنان بود كه از مرغاو بگذرند بازگشتند و كراى بهادر را پيش ايسنبوقا فرستادند . و روز آدينه ششم ذى القعده تونجاچى جانكشور را با سى نوكر در ترك لشكر ياغى گرفته آوردند ، و او تقرير كرد كه پنج تومان چريك ، مقدم ايشان جنكشى اكنون به رباط سرخ رسيده باشد و تا مرغاب آمده و ايلچى فرستاده تا ايسنبوقا چه اجازت دهد . هم باشند يا مراجعت نمايند ؟ ييسور خواست كه از پنجاب آمويه عبور كند ، اراتيمور گفت : مرا به رسالت به حضرت اولجايتو سلطان فرست تا يورت قشلاق و يايلاق تو از مرغزارهاى خراسان بر وفق دلخواه شما از خدمتش استدعا رود ، يمكن كه به جانب بلخ و شفورقان مفروز و معين كند . ييسور او را به رسالت و سفارت به درگاه سلطان محمد فرستاد و التماس عهد ناصر با ايلچى عاقل فصيح دانا كه بفرستد هرچند پيشتر ازو ايلچى ديگر به التماس يورت از پيش ييسور آمده بود اجازت حاصل كرد كه ييسور از آب بگذرد و به مرغزار شفورقان موازى بلخ فرو آيد ، و ييسور از جانب ايسنبوقا متوهم بود ، چه استبطا داعيهء توهم و باعثهء تهمت و ريبت باشد . مصالح خود را غيبت و بعد مسافت ديد . از سمرقند عزيمت عبور ترمذ كرد و چريك او بىاستيذان و استجازت او ساير بلاد ماوراء النهر از سمرقند و ساغرج و كش و نخشب و كوفتن و ديگر مواضع نهب و غارت و تاراج كردند مگر شهر خجند بخارا كه بدرمندانى ( ؟ ) كه ييسور بردست او مسلمان شده بود شفاعت كرد ، كه از سمت ممر ايشان دور افتاد . اهالى آنجا [ را ] به اسيرى براندند . و طايفهء اكابر و اشراف كه استطاعت هجرت و طاقت جلاى وطن نداشتند چون علما و مشايخ و سادات و ايمه به جان خوارزم پناهيدند و جمعى صعاليك مفاليك از خرى و بىخرى باز ماندند . و ييسور از منزل كوهينه چون ببر كوهسارى و شير مرغزارى