ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

191

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

كواكب سعد و نحس ماهر و حاذق . گفت امروز سوار مشو كه در طالع تو خونى تازه مشاهده مىافتد . سلطان علاء الدين به پاسخ مىگويد : اى بانوى خواتين ، آن خون صيد و نخجير باشد ! به سخن وى التفات ننمود و روانه شد و چون به شكارگاه رسيد ، جماعتى امرا و خاصگيان به قصد هلاكت اوكينكاج كرده بودند و از اقرباى او نصرت شاه نامى [ را ] نامزد سرير و افسر كرده و به جاى او دست بيعت و پيمان به وى داده كه نصرت نصرتشاه دهند و خذلان سلطان علاء الدين ، و در شكارگاه او را هلاك كن [ ند ] د ، و او در حالت شكار با خاصگيى از سپاه خود دور افتاده قاصدان بىتحاشى و مبالات بر وى حمله كردند و سيرسير مىگفتند ، تيغى به گردن او باز خورد و تا نيمهء حلق ببريد . او را كشته پنداشتند و بر خاك خوار افتاده بگذاشتند و از فرط فرح و سرور براندند و با شهر آمدند ، و در حال نصرت شاه را بر سرير مملكت دهلى نشاندند و حكومت و امر و نهى آغاز نهادند ، هرچند دلشان بر خصم قوى نيم‌كشته قرار و آرام نمىگرفت ، از خاصگيان شخصى را بفرستادند تا سر او پيش تخت آورد . آن‌كس چون به بالين علاء الدّين رسيد هندويى لشكرى مىبيند بر سر او گريان و زارىكنان . از هندو مىپرسد كه اين كيست ؟ گفت : مخدوم من نيم مرده . مىخواهم تا او را به گور برم و سلطان را در جنبانيد و او چون آواز مردم شنيد چشم بگشاد و رمق حيات در جان او پديد آمد و از بيهوشى افاقتى يافت . آن هردو كس او را از خاك و خون پاك كردند و سوارى از لشكر نيز برسيد . سلطان را بر اسب او نشاندند و به سر تلّى رفيع برآورد [ ند ] تا از يمين و يسار لشكر بر او جمع آمدند و به ايما و اشارت انگشت گفت : مرا به لشكرگاه رسانيد . او را به قوم خود رسانيدند و عهد و پيمان تازه كردند و به نصرت او و خذلان خصمان مواضعه و معاهده . و شخص قاصد سنگى مدوّر در توبره نهاد و پيش سلطان نو نصرت شاه آورد و همچنانك معهود پادشاه و معتاد سلاطين