ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

186

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

الغ خان طمع خام بست كه مگر فلك سركش در عهد نوبت دولت او را رام خواهد شد ، يا عروس زود سير دير پيوند ملك در كنار مرام و آرام گرفت ، رسم « الملك عقيم » فراموش كرده كه ناگاه كمين گشاى اجل از عرين ( ؟ ) تاختن آورد و جواب تمامت قصدهايى كه در مدت عمر ديگران را انديشيده بود در گشاد ، يك ناوك قهر از قبضهء « لا مردّ لقدره » باز داد ، حاصل ازين جهان فانى همين بود بعد از چندان سعى و تكاپوى و ذخيرهء جهان باقى چنانك فرمود « إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ » 175 پسرش وارث سرير و افسر و مالك ممالك و لشكر شد . در مدارج اين استدراك از حضرت هولاكو خان يرليغ به استحضار ملك ناصر الدّين پسر وفا ملك كه حاكم و والى خطهء سند بود نفاذ يافت . چون بر سبيل مسارعت مبادرت نمود ، ملك شمس الدّين كرت و خداوند زاده برغندى را به واسطهء بادرهء استيحاشى 176 متهم گردانيدند ، و در تقبيح حال او مبالغت نمود تا او را با جمعى ملوك و پيوستگان به ياسا رسانيدند . درين حال ملك فيروز كه از جهت ناصر الدّين به امارت بلخ موسوم بود ، عازم دهلى شد و پسر سلطان غياث الدّين را ملازم و به خدمات پسنديده تقرّب نمود ، او را به محافظت مولتان كه سرحد ملك بود نامزد فرمود تا مجال مداخلت سپاه مغول مسدود دارد . بدين خدمت يكچند گاهى مواظبت نمود چنانك عادت اهل حسد و نفاق باشد به اشارت « و نافق فالنفاق له نفاق » 177 او را به مهادنت با مغول تهمت نهادند ، از دهلى او را استعادت كردند . ملك فيروز مراجعت نمود و از خدمت سلطان خايف مىبود چه ، م « و متهما اذا اعصبت متهما » 178 هرچند استحضار او رفت تمهيد عذر كرد . دستور سلطان از تسويف و تخلّف و تقصير و توقف او در غضب شد ، با معدودى چند مردود روان گشت تا اكراها و اجبارا احضار او كند . در راه بىمصادقت اتفاق مصادفت افتاد وزير ، سبب تقاعد و توانى و استبطا 179 در مبادرت به خدمت