ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى
139
تاريخ اولجايتو ( فارسى )
قدرت مقابلت و مصاورت ( ؟ ) ايشان نداريم . سلطان متبسم شد و كاغذى از قبتورقاى بيرون آورد و گفت اينك مضمون آن تقرير ! سالار و بيشتر امراى مصر عهد و ميثاق بسته ، هريك تأكيد آن را خطها به من نوشتهاند به عقيدت صافى پاك و دل و نيت راست . و آغوش رومى نوكر بورغولى بود ، غلامانش او را بكشتند و سرش به تحفه پيش ناصر آوردند . برغولى چون چنان ديد بترسيد ، چه مىدانست كه همه لشكرها با ناصر دل راست و نيت پاك دارند و ميخواهند كه به وى پيوندند ، ناچار از سر ضرورت پيغام فرستاد كه بنده و مطيع و منقادم ، و به عزم به سلطان پيوست و به مقدمهء سپاه مصر روان شد . بيكبارس چون از متجدّدات احوال و انقلاب زمان آگا [ ه ] شد متحيّر و مدهوش و سراسيمه ماند ، از بهر آنك معوّل و اعتماد كلى بر برغول داشت ، چه برادر خواندهء او بود . با سالار مشورت كرد كه تدبير اين تقرير چيست ؟ سالار گفت : تدبير و راى من و تو گريز بهنگام است ! از بهر آنك همهء لشكر ما با ناصر متفقاند . چنان كه روباه گويد كه هزار حيلت و تدبير و علّت ميدانم به دفع معرّت گرگ سترگ از خود ، اما راى و تدبير بهترين آنست كه نه او مرا بيند و نه من او را ! سالار او را به ريو و خداع و عشوه از قلعهء قاهره فرود آورد و درش استوار فرمود بستن ، و در حال در قاهره منادى كرد كه مگذاريد كه هيچكس از آب نيل بگذرد . چاشنىگير متحير و مدهوش مانده با سيصد نفر غلام و جملهء اموال و خزاين روى به بريّه نهاد و چون از قلعه فرود مىآمد ، حرّاس و حمريان ( ؟ ) قصد او كردند و او درمهاى فراوان بفرمود پاشيدن تا رعاع النّاس به التقاط آن مشغول شدند و چاشنىگير گريخته به صعيد الاعلى پناهيد . و ناصر چون به چهار فرسنگى مصر رسيد ، سالار با پيشكش ساورى و علفه و علوفهء بىاندازه در حال استقبال كرد و به عهد جديد تازه و به استعداد دلپذير