ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

126

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

صلح داد به سوگندى مغلظه ، كه من بعد با يكديگر لجاج و جدل نكنند و لفظ مال پادشاه بر زبان نرانند و باهم دوست و يار و رفيق باشند . و همچنين جملهء نوّاب را سوگند داد كه با دوستان او دوست و با دشمنان او دشمن باشند . از اتّفاق بد علاء الدّين پسر عماد الدين مستوفى بزرگ و سيد حمزه غايب بودند و صاحب سوار شده متوجه اردو بود ، در راه به ايشان باز خورد و گفت هم اكنون به خانهء سيد تاج الدين رويد و آنچه او با شما تقرير كند آن سخن من باشد تا با ما موافقت و مشاركت نموده باشيد . ايشان برفتند ، سيد سوگند برايشان عرض كرد و بخوردند . منه در ميان راز با هركسى * كه جاسوس همخانه بينى بسى هردو با خانهء خود رفتند . عماد الدين از پسر پرسيد كه تا اين زمان توقف و درنگ چه بود ؟ علاء الدين صورت ماجرا و سوگند خوارگى كماهى با پدر تقرير كرد . عماد الدين گفت : اى پسر ، هم اكنون رو و اين قضيه به خواجه رشيد الدوله باز نماى . هردو برفتند و صورت ماجرى كماجرى برمّتها با او تقرير كردند و او در حال و ساعت بر راى پادشاه عرض داشت . ندارد كسى راز مردم نهان * همان به كه پاكيزه دارى روان كهُ كه در دل سنگ خارا شود * نماند نهان آشكارا شود و رايات همايون به مباركى و فيروزى به شهر بغداد رسيد و به مرحلهء محول حلول فرمود . فرمان نافذ شد تا روز سه‌شنبه صاحب سعد الدين و نوّاب او را بگرفتند ، و روز چهارشنبه امرا مجتمع شد [ ند ] و ايشان را به يارغو كشيدند به تهمت سوگند خوردن ، و احوال ايشان تفحص و تجسس نمودند . به يارغو هيچ گناهى و جنايتى ثابت نشد . اما سعد الدّين امارات بىعنايتى و خشم و غضب پادشاه مشاهده ميكرد . اهتزاز و استبشار به استيحاش و استشعار مبدّل شد . از نايبهء طوارق زمان و شايبهء توارق ( ؟ ) حدثان مفزع و مهربى مىطلبيد و راه خلاص