نجم الدين ابو الرجاء قمى
43
تاريخ الوزراء ( فارسى )
جز موش كور را خلدى نيابند . بيش از او ، زوال بسيار تاجدار سرفراز بوده است ، و نزهتگاه بسيار ملوك ، خراب شده . آن را جز باد نمىروبد . و جز ابر آب نمىزند . و جز آفاب و ماهتاب در آنجا نمىرود . بنات النعش ، اگر مرده نبودندى ، اضافت ايشان با نعش نكردندى . « انك ميت و انهم ميتون » . عاقبت همه مرگ است . كلاه دولت از سر بسيار كس برگرفته ( 40 پ ) اند ، و در دهن زمانه فسانه شده . دنيا رباطى است كه مردم در آن پاى در ركابند . اگر كسى پندارد كه رباط سبيل است ، خطا پندارد . در اين خان مزد جانها ، جان مىستانند . طلاقت روى روزگار محال است . شيرى جان رباست ؛ شتر زشت روى و مكروه باشد . روزگار به حادثهء و مرگ مردم آبستن است ، لابد باشد كه روزى بار بنهد . مادرى است چون گربه ، كه فرزندان خويش از فرط محبت مىخورد . كس نمد خويش از اين آب بيرون نتواند آوردن . حلقهء اين حكم در گوش همه كس كردهاند . جهان پيرزنى است كه پيوسته بر خلاف عادت حائض باشد ، هرگز او را طهرى نبود . هيچ عاقل دل در او نبندد . هرچند پيرتر مىشود ، مردم او را دوستتر مىدارند . رايگان آبادى جهان مىكنيم ، و پاداش جز مرگ نمىبينم ، پندارى مزدورانىايم كه خرابى عمر به مقاطعه داريم . پنداريم كه دور فلك حريفى خوش است . اختران ( 41 ر ) فلك هم روزى در مغاك خواهند افتاد . ملك الموت هم شربت موت بچشد . شعرى بر فلك از سببى كمان است ، و نسر از خوفىپران . ستارگان كه مضطرباند ، از وعدهء خوفى خالى نيستند . زهره و مشترى ، كه عزيزتر از آناند كه ايشان را به رجم شياطين كنند ، عاقبة الامر هم منتشر شوند ، ميزان فلك را كه تا اين غايت زبانه نگسست ، هم پارهپاره كنند .