نجم الدين ابو الرجاء قمى
41
تاريخ الوزراء ( فارسى )
مىنباشد . عزيز الدين ولى با وى همچون گل بود ، كه جهت گرماوه در گل ريزند . سرير ( 38 پ ) آراسته بود بر سر مزبله . ناجنس و نااهل به منصب سلطان شريف نشود . از بهار ميخها خيمه سبز نشود . ناجنس چون به منصب رسد ، صورتى منقش باشد كه بر ديوار كنند ، آن را حياتى نباشد . پياز را به لباس زيادت كه دارد ، عزتى نبود . جاهل چون به منصب دستبوس رسد ، بايد كه دست چپ بوسد كه معتاد نجاست ديدن باشد . نوبت اين جماعت خود دراز نشد ، فلك رقعهء ايشان برافشاند ، رخت بر گاو نهادند . عمل نگارمردان است ، پايدار نباشد . چون اتابك اقسنقر احمديلى را شهيد كردند ، و لشكرهاى مخالف منهزم شدند ، و سركشان در ربقهء مطاوعت آمد ، و جماعت امرا را ، كه در خدمت سلطان طغرل بودند ، استيسار و استرواح حاصل آمد ؛ روزگار بىوفا ، عادت خويش در تنغيص لذات ظاهر گردانيد ، و شوائب حوادث از پردهء غيب بيرون افتاد . دولت چنان طرى پژمرده و گردون گردان سيرت و سريرت ( 39 ر ) خويش بازنمود . فصاد فنا ، نيشتر زهرآلود را كار فرمود . جهان كه از عدل اين پادشاه چون صبح خندهزن بود ، چون شام شد ، كه رخ آن بر سرشك خون باشد . سلطان آفتاب كه يكسواره است ، بسيار لشكر جرار را با فنا برده است . سلطان طغرل از اين سراى پرآفت و باديهء پراهوال ، به خلد برين رفت ، و جان پاك كه وديعت بود ، بازسپرد . مدار سپهر همواره بر اين بود ، و بر اين خواهد بود . دايرهء كار جهان بر اين صفت است . بسا جوان تازه كه روزگار پير زال ، نام و نشان او بيفگند . شعر : هر ذره كه در هوا و در هامونست * كيخسرو و كيقباد و افريدونست