نجم الدين ابو الرجاء قمى

25

تاريخ الوزراء ( فارسى )

علو فى الحياة و فى الممات * به حق انت احدى المعجزات كان الناس حولك حين قاموا * وفود نداك ايام الصلات چون قدر او قابل آن رفعت نبود ، كه حقيقت آن انحطاط كلى بود ، بر زمين آمد ، كه « منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تادة اخرى » . گوى ميدان شد ، كه از چپ و راست زخم‌گاه آمد . در جهان كس را عافيت بىمحنت ميسر نشود . در آسمان ، ستارگان را رجوع و هبوط است ، در زمين خود كجا صورت بندد كه سعادتى بىشقاوت باشد . هر چشم كه از بيم او نمىغنود ؛ به حادثهء او روشن گشت ، و به سرمهء بشارت مكتحل شد . سى چهل ساله عظمت ، برابر يك ساعت مذلت ، كه آخر كار او بود ، نباشد . از مردم حساب آن وقت بايد كردن كه در آن باشند ، گذشته معتبر نيست ، و حال آينده در غيب است . عاقل بود آن‌كس كه وزارت قبول نكرد ، و پادشاه را گفت ، شعر : اترك بينى و بينك درجة ، * يرجوها الصديق و يخافها العدو ( 24 پ ) شربتى كه به خصمان مىداد ، خود نيز بچشيد . « من ير يوما ير به » . شمشيرى بود كه به بسيار زدن شكسته شد . محمد بن عبد الملك زيات ، كه وزير معتصم خليفه و واثق بود ، تنورى فرموده بود به ميخ‌هاى آهنين ، تا اسباط مصرى را در آن عذاب كنند . محمد بن عبد الملك را بگرفتند ، و در آن تنور هلاك كردند . چون عنكبوت آمد كه بر گرد خويش بافت . صيقلى بود كه بدان شمشير كشته شد كه او كرده بود . هيمهء آتشى گشت كه او برافروخت . جهان ، وقتى طرف زر بر كمر مردم زند و وقتى سر مردم بر كمر . جاحظ ، نديم محمد زيات بود ؛ چون او را بگرفتند ، بگريخت . هروقت گفتى « كدت اكون ثانى اثنين اذ هما فى التنور . « صاحب السلطان كواكب الاسديها به الناس و هو من مركوبه