نجم الدين ابو الرجاء قمى

20

تاريخ الوزراء ( فارسى )

سعادت او ، بر احوال ايشان مبشر روشنى روز آمد . ذرهء آفتاب او بودند . چون مهره‌هاى نرد در هر خانه‌اى رفتند . چون شطرنج نبودند كه در هر خانه‌اى نتواند رفتن . قوام الدين ( 19 پ ) چون سنان بود كه چوب خويش را آرايش دهد ، نه چون شمشير بود كه غلاف خويش خورد ، خدمت او به غايت مثمر بود . صنم باشد كه آن را پرستند ، و از وى نفعى نباشد . پيش‌كاران او چون پاى پيل بودند كه بر قد تنش آفريده بودند . چون درخت مورد ، سراسر حلهء سبزپوش بودند . تعصب و حمايت قوام الدين تا حدى بود كه اگر كسى به وى التجا كردى ، او را نصرت بيش از اين دادى كه دست راست دست چپ را . حفير كله او داغ او بودى . ميان قوام الدين و عز الدين ابو نصر ، كه مستوفى سلطان محمود بود ، اسباب اتحاد و مخالصت و موافقت و مرافقت ، احكامى تمام داشت . چون وزارت بر قوام الدين تقرير كردند ، الفت به وحشت بدل شد . « من ذا الذى يا عز لا يتغير » « 1 » عزيز الدين در راه علم و صنعت ، رونده‌تر از خيال بود . در سخن گفتن چون ناى همهء تن دهان ، و چون بادام جمله چشم . ( 20 ر ) در ميان جاهلان ، چون شمشير در ميان غبار افروزنده . معامله‌شناسى قوام الدين در جنب او احتلام عنين بودى ؛ زيره بود به كرمان برند ، باران بود كه در دريا بارد ، عزيز الدين به غايت مهذب الاخلاق بود . با معامل به رفق گفتى ، همچون طبيب كه عرق بيمار به شفقت و آهستگى بيند . در ساحت درياى صنعت ، ماهى بود كه تا به قعر برود . مال از وجوه معتاد طلب كردى . چون كارد گوشت از استخوان برگرفتى . چون ستره وقت تطهير سر فرج نبريدى ، اگرچه قوام الدين وزير بود ، و او مستوفى . دستور نجين سيمين به قيمت گوشوار زرين برنيايد .

--> ( 1 ) - مصرع اخير بيتى از كثير عزه در خطاب به عزه .