نجم الدين ابو الرجاء قمى

16

تاريخ الوزراء ( فارسى )

حاصل آيد ، دم خر مىپيمودند ، كه هرگز زيادت نشود . بر مائدهء او جز كرام الكاتبين نبودندى . كس پيش او نيارستى گفتن كه در قرآن سورة « المائدة » است . موش در سراى او جهت دوستى وطن مقام كردى ، اگرنه چيزى نيافتى كه خورد . فرزند طفل او نخواستى كه از شير بازگيرند ، مبادا كه نان خورد . به هرلون كه كسى در خوان او بخوردى ، ده لون مختلف در روى او پيدا شدى . بخيل‌تر از همهء وزراى عالم بود . كلاغى بود كه در بيابان بر سر برف نشست . بخيل را از نعمت خويش تمتع نباشد . چون كورى بود كه زن نيكو دارد . نعمت بخيل همچون سبزى باشد كه بر مزبله رويد . ابرى باشد كه نبارد . امساك شمس الدين تا حدى بود كه ، وقتى گفتند غلامى بيمار است ، او را شربت مىبايد . گفت : ميانهء شكر بوره كه مىپزند ، جهت او شربت كنند . آن روز كه او را به ارانيه بگرفتند ، دانست كه بر شرف خطر است . كوچ كرده بودند و قفصى را از ( 16 ر ) طبرزد او آب رسيده بود . با آن همه دل‌مشغولى نشسته بود ، و طبرزد در آفتاب مىنهاد . او را در سر طبرزد بگرفتند ، و روزگار عظمت او لباس عزت بركند ، و احرام گرفت . او را در آن حادثه هلاك كردند . پيش از شمس الملك ، كمال الدين على سميرمى وزير بود . مروت او در مال ، آتش بود كه در قصب افتد . ابر را به وى تشبيه شايستى كردن ، اگر با باران زر باريدى . دريا را اگر آب خوش بودى ، با وى قياس شايستى كردن . وزارت شمس الملك در ميان وزارت كمال الدين على سميرمى و قوام الدين ، خر مهره‌اى بود در ميان دو گوهر . اينجا « شر الامور اوسطها » بود ، نه « خير الامور اوسطها » . از آب گنديدهء شمس الملك سمن مروت پژمرده . نام او از دفتر مردمى حك كرده بودند . او را خود در عقد نشايد گرفتن از وى دربايد گذشتن .