نجم الدين ابو الرجاء قمى
8
تاريخ الوزراء ( فارسى )
برافرازد . ندانست كه به رسن آن جماعت كه با وى متفق بودند ، فراچاه نتوان رفتن . رسن عنايت پادشاه هم ، رسن آفتاب آمد ، كه بدان بر آسمان نتوان رفتن . امير على چترى ، اگرچه هزل گفتن پيشه كرده بود ، بر اسباب عنايت و كفايت ، وقوفى تمام داشت . وقتى با امير اجل عنان بگردانيده بود ، چون بط به وى برمىگذشت . تبر دو سر بود . چون دام بود بند بربند . بر دوستى و دشمنى او اعتماد نبود . پوست سگ ، دباغت نپذيرد . ( 8 پ ) بدعهدتر از روزگار بود . چون چنگ ، ده زبان گويا داشت ، و چون ناى هفت چشم . با سلطان نرد مىباخت ؛ دستبرد او را بود . سلطان را گفت : اگر آنچه بردم همين ساعت ندهى ، دو موكل از آن امير اجل به سر تو آرم ، تا به وجه حجت بستانند . سلطان او را زجر كرد . گفت به خاك پاى خداوند جهان كه اين معنى به بازى نمىگويم ، زر اين ترازو كه اينجا است ، به سراى امير اجل است . صد فصل نكايت ، برابر اين سخن نبود . اين تخليط هم بر هيچ نيامد . سياهى از چشم نشايد شستن . برق اگرچه قوى بود ، آسمان را نسوزد . شمشير او صورت مردى كه بر سپر بود هم مجروح نكرد . آب رود چون بسيار باشد ، به هيچ مردار رنگ بنگرداند . دريا به هيچ سرما فسرده نشود . آمديم به حديث قوام الدين حد بزرگوارى آن بود كه او به خويشتن ديد . ستارههاى آسمان بر دست كس نيفتد . خورشيد ( 9 ر ) و ماه در دامن نشايد گرفتن . آبى به رنگ آسمان ، با روى وزارت سلطان سنجر آورد ، چون آن بهشت كه در آن كدرى نباشد . تمكين و رونق او چنان بود كه گفتهاند : سبق من قبلهء واتعب من بعده . شير شرزه بود ، و عالميان شكار او . آتشى بود هايل ، كه سمندر از آن ذرهاى نيارست خوردن . هماى دولت بر سر او پر باز كرد . طاوس اقبال بر سر او جلوهگر آمد . در بام