نجم الدين ابو الرجاء قمى
375
تاريخ الوزراء ( فارسى )
سر درباختن 3 پ سر در سر كار كردن 9 ر سر در كار مىكردن 42 پ سردم 99 پ سرد دمتر از صبح 32 پ سردى شب زمستان 78 پ سردى طبع 34 ر سردى طبع ايشان ، حراست دوزخ دار 79 ر سردى مفرط هوا خاك را بسوزد 126 ر سر را چون خوشهء انگور از بن سرسبزى و پيروزى حاصل آمدن 130 ر سرسرى ذكر كردن 196 ر شكستن 205 پ سرشك خون 39 ر سر صندوق حيلت باز كردن 112 ر سرعت عقد او از سرعت سير فلك گذشته است 215 پ سرفرا قضا دادن 3 پ سر كوه آب بازنگيرد 172 پ سركه در بينى افكندن 85 پ سرگشتهتر از گاو خراس 77 ر سر ما زينت بهار بستاند 151 ر سر مكارم را چشم و گوش بودن 124 پ سر ميان مردم دشوار كه پنهان ماند 177 پ سرمه چشم روزگار 171 پ سرمه در هاون سودن 76 پ سر نيشتر فنا در رگ بقا شكستن 21 ر سرو در تابستان و زمستان سبز باشد و سرما را در آن تاثيرى نبود 115 پ سروران ، سرو روان بسيار دارند 159 پ سرو زرهپوش از سرماى زمستانى بىخبر باشد 222 ر سرو سهى از بن كندن 127 پ سرونازان 53 ر سرير آراسته بر سر مزبله 38 ر سرير دولت كسى بياراستن 25 پ سزاوارتر از آسمان به ستاره 45 پ سستكارى او خلقت چشم خوبان بود كه نيكو نمايد 88 ر سستى حره 136 ر سعد ذابح 74 پ سعد فلك علم 224 پ سفاهت كردن 71 ر سفر را سفر شناختن 212 پ سفينهء بر خشك افتاد و بىآب ماند 81 ر سفينهء تعليقات شعار 81 ر سكته برابر مرگ باشد 85 ر سكرات مرگ 185 ر سكيت رهان 86 پ سگ آنگاه زبان دراز كند كه بسته شود 514 ر سگ از سرما بانگ دارد 206 ر سگ به زبان مردار بينى خود پاك كند 204 ر سگ به شستن پليدتر شود 22 ر سگ پاىسوخته 196 ر سگ تشنه زبان بيرون كند 46 پ سگ جهت شكم جنگ كند 45 ر سگ چو فربه شود زمن گردد 32 ر