نجم الدين ابو الرجاء قمى
250
تاريخ الوزراء ( فارسى )
مقربان ملائكه طواف سراى اتابك محمد كردند ، و نثار رحمت به بارگاه او آوردند . خطيب به روح و ريحان منشور « ادخلوها بسلام آمنين » بر وى خواند . پس از آنكه باد مركب او بود و آتش علم ، خاك زمين مستقر او آمد . حادثهء او چون صبح جامهء روز بدريد ، و چون شام لباس سياه در جهان پوشانيد ، از دنيا كرانه گرفت ، سپهر گردان عذر خويش ظاهر كرد ، و گردون كوژپشت سالخورده بر جوانى او ابقا نكرد . چرخ پس از آنكه بر ركاب او بوس داد ، از وى عنان بگردانيد . جان پاك او به عليين رسيد . شراب جهان به وفات او سركه شد كه باز هر نسبتى داشت . بر عالمى كه چون برق خندد نه از شادى باشد ، و چون از ابر گريد نه از دلتنگى ، چه اعتماد شايد كردن . مردم آن جهان را كه چون هريسهء شب درجوشند ، و روز در سيلى ( 218 پ ) خوردن ، عيشى مهيا نيست . چون عاشق بدبختاند ، كه آنگه كه در خواب خيال دوست بينند ، رقيبى با خيال او باشد . به وفات اتابك جگرها تشنه گشت ، و رويها از باريدن اشك لالهرنگ سيراب آمد . اختر درفشان در پرده شد . اگر حادثهء مرگ را فدايى مصور بودى ، جهانيان بر سر او جان افشاندندى ، و به روان خدمت كردندى ، اما رگ اين حادثه نمىشايد بستن ، و گرد اين فتنه نمىشايد نشاندن . فنا نتيجهء بقا است ، و عروس جهان را كابين جان است ، دير و زود مىستاند ، و شاخ بىوفائى دربرافگنده است ، و گيسو و غدارى از هم باز كرده ، و فوارهء جوىها برگشوده . حوادث چون زره و زنجير متصلند . اگرچه مهر خاموشى بر زبان دارد ، و چون زبان لاله لال است ، به زبان خاك گويا است . و اگرچه چون طلبهء عطار معطر است ، از كورهء آهنگران پردودتر است . نىشكر ( 219 ر ) شيرين است ، و ليكن بندبربند ، آن را « به من ينقص » بايد فروختن ، نه « بر من يزيد » . خانهء او چون خانهء عنكبوت است ، چون باد از گرما گريزان