نجم الدين ابو الرجاء قمى
246
تاريخ الوزراء ( فارسى )
گمان بود كه بدان بازى شايد كردن . اتابك محمد را از قوام الدين دلماندگى حاصل آمد ، و خارشى در سر افتاد . رقم عزل بر صحيفهء عمل او فرمود . از سراپرده به سرا انتقال كرد ، و منزوى شد . او ( 214 پ ) را پسرى بود شرف الدين لقب ، بيست و سه ساله ، و متين الادب و نيكو خط . بر عقب عزل او ، جهان بساط عمر پسرش درنوشت . جهانيان به وفات او چون ناى از همه تن ناليدند . چون چنگ نبودند كه از ابريشم تنها نالد . روزگار او را چون گل ببوييد و بينداخت . به سوك او تير ناوك بر دل خاصوعام آمد . شعر : يا كوكبا ما كان اقصر عمره * و كذاك عمر كواكب الاسحار چرخ آينه فام و گلشن سير آسمان ، هر روز شكلى ديگر نمايد ، شكستهء او را لجامى نباشد . حوادث چون تير از كمان مىپرند ، و عافيت از سنگ بيرون مىآيد . همه در دست آفت افتادهايم . جهان زنبورخانهاى آشفته است . اگر همه خلق جهان چون كوزه و ساغر دست بر سر دارند ، بر سوگوارى ايشان جز ابر و ميغ نگريد . از چرخ سرگردان نزول كرده بر بستر ماه وطن گرفتهاند . در دايرهء ( 215 ر ) زمين ديدهها سپيد مىشود ، و گليم سياه هركس را كه مىبينم رويش چون بند قباش پرچين است . حادثهء روزگار يك دقيقه خطا نمىكند . در چاه بيژن ملك افراسياب طلب مىكنيم . در ديدهء يكديگر خار مىزنيم ، سك عقور را در « طال بقا » زدن گربهء الوف مىدانيم . شر روزگار چون پشت همه سنان است . با ديو سپيد همخانهايم . صاحب كمال الدين ابو شجاع مدتها باديهء جهان را چشمهء آب معين بود ، و تاريكى شب را ماه تابان ، وزارت بر وى مقرر شد .