نجم الدين ابو الرجاء قمى

212

تاريخ الوزراء ( فارسى )

مىشناخت . آنچه او شعر مىخواند نه شعر بود ، و نه « كان و كان » . بعد از آن شيوه بود كه كسى نشنيد . شعرا را پيغمبر بود ، به تأويل آنكه « و ما علمناه الشعر ، و ما ينبغى له » . چند قطعه به خوارزم فرستاد به رشيد الدين و طواط . از آنجا كه ظن او بود رشيد ( 184 ر ) وطواط در شعر گفتن رسيل او بود . گربه در انبان به مردم مىفروخت . و اشكى از چشم نابينا مىريخت ، و به دود هيمهءتر ، مردم را معذب مىداشت . فصل بهار فضل ، چنان كه بلبل رشيد وطواط را در آواز آورده بود ، گربه سعد الدين را در آواز آورد ، مگس‌وار بر خوان او مىنشست . وقتى اصحاب مناصب و سعد الدين در مجلس صدر الدين حاضر بودند ، صدر الدين ذكر خير ايشان مىكرد . چون نوبت به سعد الدين رسيد ، گفت : ما خود روز و شب از انفاس و نتايج اشعار و نبات افكار او مستفيديم . سعد الدين بدان تبجج مىكرد ، و آن را سخن بر اصل مىدانست . قلع اضراس از استماع اشعار او آسان‌تر بود . الخنفساء فى عين امها حسنة : شعر : واسىء بالاحسان ظنا لا كمن * هو بابنه و بشعره مفتون اسارت صدر الدين به مهذارى و ياوه‌گرى بود ، و لكن سعد الدين بر وجه نيكو حمل مىكرد . چون ( 184 پ ) اين تصنيف به ذكر صدر الدين محمد خجندى منور شد ، بندى از محاسن و مفاخر او به ضرورت ياد بايد كردن . معظم‌تر عزتى اصفهان را آن است كه مسحب ذيول خجنديان است . نمىدانم كه شرح مآثر ايشان به كدام عبارت دهم . اگر بزرگى اسلاف ايشان گويم ، هركس كه در دايرهء اسلام است بر آن وقوف دارد ، و اگر از علمى و فضل و افضال گويم ، آفتاب را به روشنى وصف كرده باشم . عمر او كوتاه آمد ، و به مقعد صدق رفت ، و جهانيان به سوك ماتم او سوخته شدند ، دلها بريان شد ، و چشمها گريان ( م ) :