نجم الدين ابو الرجاء قمى
201
تاريخ الوزراء ( فارسى )
و راضى نبود كه با ايشان دست قايم بگذارد ، گفته بود كه : شعر : دانستم كه در اصفهان كورند * با اين همه سرمه كز صفاهان خيزد مردم اصفهان به جواب او گفتهاند : شعر : سرمهگرى كه از صفاهان خيزد * ميل تو به ميل است و فراوان خيزد زبان بايد كه به ذم اصفهان ، خشكتر از زبانهء قفل باشد . آفتاب به آب تر نشود ، آن كس كه خواهد كه گرد بر فرش اصفهان نشيند ، نقش شادروان باشد ، او را خاموشى بهتر از گويايى بود . مجير بيلقانى اهل علم بود ، اما شكوفهء رعنايى او از باد حماقت ( 175 ر ) شكفته بود ، او را از خويشتن بوسه آرزو كردى . از لذت اصفهان چنان بىخبر بود كه عنين از زن بكر . شعر او را در اصفهان بازارى نمىبود . چون سقا بود كه بر لب دريا خواهد كه آب فروشد ، در اين ميان يخ به تحفه مىآورد . ظن او چنان بود كه مردم جهان را به روى او مىبينند . چون اهل علم و فضل بود ، سخن رد او در معنى اصفهان ، يخ جلاب بود . چون گل جوانمرد از فضل خويش برخوردارى نيافت . در هجو مردم اصفهان ، چون شمع از زبان خويش سوخت . بريد حوادث در اصفهان حلقه بر در شهاب الدين وزير زد ، و خريطهء نام فنا بازگشود . شرف ايوان حشمت او بيفتاد ، و شهاب ثاقب او برخاك آمد ، مسند وزارت از وى معطل شد . كريم الدين گلنگبين ، بىشغل مانده ، و در ششدر عزل افتاده ، پنداشت كه به سبب غلطهء او آسمان پارهپاره شود ، و به نشستن او جهان برخيزد . چنان ( 175 پ ) مىدانست كه ناقهء صالح را پاى شكستند ، و سليمان بىخاتم بماند . روزى چند دست بر خاطر نمىنهاد ، تا خويشتن را آسايش دهد . بايستى كه دانستى كه درخت را هروقت ميوه نباشد . از آنجا كه حماقت او بود ، عطلهء