نجم الدين ابو الرجاء قمى

186

تاريخ الوزراء ( فارسى )

امير اينانج يك ماه در خدمت بود ؛ دستورى خواست و به رى رفت . مظفر الدين الب ارغون ، پسر يرنقش بازدار ، امير حاجب بزرگ بود . چون اختلال حال بديد ، به قزوين رفت . شرف الدين گردبازو ، به خيالى فاسد از سلطان سليمان مستشعر شد . خادمى از جملهء آحاد ، با وى نقلى كرد . سلطان ، به مشورت دو سه ديو رجيم كه در خدمت او بوند ، خادم ( 160 پ ) را سياست فرمود . استشعار شرف الدين زيادت گشت . ظلمى به افراط در طبع او بود ، او را از بس بانك زدندى كه : اى مفلس ، هريك پنداشتى كه او را مىخوانند . سوط عذاب او ، تازيانهء برق بود كه از آتش باشد . به انتقام سلطان مشغول شد . او در خويشتن اعتقادى قوى داشت . سياهى بود كه خويشتن را چون حجر اسود به مكه مىدانست . سياهى خويش كحل چشم روزگار مىشناخت . از بيم سر ، درد خويش را علاج كرد . از درياى خطر به طلب سواحل ، سباحت نمود . اگرچه سلطان با وى سخن عتاب‌آميز به لطافت مىگفت ، ترسيد كه قرص بر غوث ادا به زخم شمشير و ترس شعاع سلاح كند ، كه مىرفت صدانه بر اصل مىدانست . ترسيد كه در سرابى افتد ، كه از سراب حشمت دور ماند . غبار فسادى برانگيخت كه چهرهء مزين ، از آن ملطخ شد . هوام و حشرات فتنه را در جنبش آورد . ناصر الدين ( 161 ر ) اقش و عز الدين صنمار برآغاليد ، تا با وى متفق شدند ، و رقم و صمت مخالفت بر جاه خويش كشيدند . سلطان سليمان را خلع كردند ، و متعلقان او را پوستين مىدريدند ، و حوالت بدعهدى بديشان مىكردند . سلطان را تمسك به حبل متين اينانج بود . عروهء وثقى او را دانست . او به رى رفته بود ، و عرصهء ملك خالى كرده ، انتها ز فرصت كردند . اعتصامى ديگر نبود ، چون در عراشاه ، او را نگاه مىداشتند ، و سراسيمه