نجم الدين ابو الرجاء قمى

159

تاريخ الوزراء ( فارسى )

آن چهارخانه كه اين چهار گردن‌كش لشكرشكن پخته بودند ، به آذربايگان رفت . ايشان متفرق شدند . سلطان و خاصبك به مراغه آمدند ، ديوار مراغه خراب كردند . عاقبت فرارى بيفتاد ، و با ظاهر همدان آمدند . خراب كردن ديوار مراغه ، پرده دريدن مسلمانان از شهر و نواحى بود ، نامبارك آمد . چون زمستان روى نمود ، و كوههاى سياه‌موى ، پير شدند ، و سنجاب به حواصل بدل شد ، به بغداد رفتند . چون نسيم صبا ، شكوفهء رعنا را جلوه كرد ، و گل در مهد زمردين نشست ، به ظاهر همدان آمدند . تركمان ابره دست‌درازى مىكردند . بعد از آنكه شكال‌شكل بودند ، خويشتن را شيرآسا مىنمودند . اتابك خاصبك به تاختنى به سر ايشان رفت ، پرحزم و تيقظ بودند ، ثبات نمودند . خاصبك به وجهى كه مراد بدان مقرون نبود ، بازگرديده ايشان سركشى داشتند ، باد سموم مار ( 139 پ ) را هلاك كند . سلطان مسعود را ، از عرب خاتون ، دختر ملك العرب ، رئيس صدقه پسرى آمده بود ، او را به خاصبك سپرد ، خاصبك را بدين سبب اتابك مىخواندند . آن پسر خود در حيات سلطان مسعود متوفى شد . وهنى كه از تركمان ابره بر اتابك خاصبك آمد ، اول علامتى بود از خذلان دولت ، بدين سبب بارى تمام بر دل سلطان بود . شيراز بيم او دندان برهم زدى ، اما حكم خداى تعالى نافذ شد ، تيرجان دوز قضا ، بران آمد ، و شاهين اجل ، سلطان مسعود را از اين چهار ديوار متضاد درربود ، و بيرون برد . جان پاك او به حضرت ربانى رفت . جهان غدار كه مشك‌ساى او بود زهرافشان آمد ، و كارها كه چون قامت الف راست او بود ، چون دال كژ شد . جهان زنبورخانه است بىانگبين ؛ هركس كه در اين دست دراز كند ، مجروح شود . روز ، سپيد ديو است ، و شب ( 140 ر ) زنگى ، و مردم كودكان گهواره ؛ به ضرورت ترسان و لرزان بايد بود . متيقظان از