نجم الدين ابو الرجاء قمى
155
تاريخ الوزراء ( فارسى )
گوشت و خون و استخوان است ، با ( 135 پ ) اين همه افضال ، بساط هجو او هم بازگسترند ، در حق او گفتند ، شعر : و قيل الكمال به نقرس * فقلت العفاء على مثله يشنج كفيه يوم الندى * تعدى فادى الى رجله همچنين گفتهاند ، شعر : كمال سميرم للملك نقص * كما سميت مهلكة مغازة لئن رفعت محلته الليالى * فكم رفعت على كتف جنازة در مروت شمس الدين شك نبود ، اما به حكم آنكه جاهل بود ، مروت او با جاهلان بودى . ابرى بود كه جز بر مزبله نبارد ، سيلى بود كه بر زمين خراب آمدى . او را پسرى بود چون سوزن يك چشم ؛ قاضى شروانى در حق او گفت ، شعر : فرزند وزير گر كه كورست به چشم * در چشم سياهيش سفيدست چويشم مىخشم كند چو شعر خوانم بر وى * گر خشم كند ور نكند بستدش پشم ( ؟ ) هم قاضى شروانى گويد در حق نظام الدين پسر شمس الدين ( 136 ر ) كه چشم و چراغ او بود ، شعر : به اعلم شدم از براى مهمى * كه تا گردد آنجا گمان چون يقينم ستى حره ديدم آنجا حو تحملى * كه مىگفت من كرهء شمس دينم زره بازگشتم همانجا و گفتم * چه ديدم زخر تاز كره چه بينم معين الدين ساوى پس از استيفاى امير حاجب تتار ، كدخداى فخر الدين حسن جاندار شد . نهاب وهابى بدان صفت كه او بود ،