نجم الدين ابو الرجاء قمى

142

تاريخ الوزراء ( فارسى )

دروغ تو خوردى ، و بىادبى مىكنى ، و مدتى اين سخن به ميان مىافگندند . در مقام زنگان جاولى ناگاه قصد كرد ، و مبضع كارگر آمد ، درگذشت لشكرها كه در خدمت او بودند ، متفرق شدند . زين الدين ابو المظفر پسر سيدى زنگانى كه مستوفى امير جاولى بود ، در انواع علوم و فضل و ادب دست تمام داشت . شعر خود ، فضالهء جرعهء فضل او بود . سر مكارم را ، چشم و گوش جز او نبودى . در اين حال قطعه‌اى گفت ، اين بيت از جملهء آن قطعه است ، شعر : او ماترى عشرين الف مدحج * قدرد شوكتهم اليهم مبضع امير حاجب عبد الرحمن در حادثهء امير جاولى « خلالك الجو فبيضى و اصفرى » برخواند . نزديك بود بر آنكه كلاه براندازد . خبر وفات او ، خبرساز دانست . تباشير سرور ، از اسارير روى او لايح شد . جاى مژده دادن شناخت . از آن غافل بود ( 125 ر ) كه حادثهء مرگ چون باد است ، به همه روزنى دررود . دست فنا ، مردم را چنان از دنيا به در مىافگند كه خاك را از سراى به در افگنند . وزارت سلطان جهت تاج الدين ابو طالب كدخداى اتابك بوزابه تقرير كرد ، و اتابك بوزابه را به خدمت سلطان آورد . او و اتابك بوزابه و امير عباس ، سه پايهء محكم بزدند ، چون شاخهاى لبلاب به‌هم برپيچيده شدند ، سلسلهء قوى به‌هم افگندند ، ندانستند كه فلك مهره‌اى چنان ، بسيار چيند ، و ابريشم از حلقهء رود گسسته شود . آنچه از آذربايگان و ارانيه امير جاولى داشت ، در تدبير ديوان امير حاجب عبد الرحمن آمد . فال اين بيت كه به وقت آنكه به كيلباذه منزوى بودند گفته بودند ، راست شد . شعر : از شاه جهان گنجهء پر گنج بخواه * ليكن كه به كيلباذه مسكن سازى