نجم الدين ابو الرجاء قمى

139

تاريخ الوزراء ( فارسى )

جملهء اين قصيده است ، شعر : فلا تكذبن يوما فلو لا ابن يوسف * علا بشعار ابن الزبير المنابر و طالت يد المأمون بعد قصورها * عن الامر اذقل ابن ماهان طاهر امير حاجب عبد الرحمن از رفتن امير حاجب تتار به فارس ، چون ارغنون خنجر آتش بركشيد ، مصلحت در آن ديد كه بر اثر امير حاجب تتار پيش اتابك بوزابه رود ، و او را از موافقت امير جاولى منع كند . او را ، با آنكه با اتابك بوزابه صحبت قديم بود ، ( 112 ر ) دانست كه او را بر امير حاجب تتار ترجيح نهد ، و كار به مراد او باشد . روى به فارس نهاد . چون به اتابك بوزابه رسيد ، ميان ايشان چند كرت مناظره رفت . اتابك بوزابه چون امير جاولى به وى التجاء كرده بود ، جانب او نگاه مىداشت ، مىخواست كه امير جاولى به صلح‌گونه‌اى بازگردد . و لكن كار امير حاجب تتار ، پيش او در تراجع بود ، سخن را با وى نه آن سياقت بود كه در ما تقدم بود . داعيهء حال ، اقتضاى شكلى ديگر مىكرد . امير جاولى چشم بر راه داشت تا اين كار كجا رسد . رئيس الدين عبد الملك سهروردى كدخداى او بود ، خط و فضل او جهان را نافهء خوش‌بوى « 1 » آمد . فرق ميان او ، و ديگر اصحاب قلم ، بيش از آن بود كه ميان قدم و فرق . در معامله‌شناسى و سخن‌گسترى ، معاملهء او گرم بود ، به خامهء نقش‌بند او در مىپاشند ، و قرقويى دور كتابت او سبقت چين مىنمود ، روشنى عبقرى مىآراست ، و از در ( 122 پ ) طويله مىكشيد . بر در زنگان روز و شب به تماشا و عشرت مشغول ، از اين بيت غافل ، شعر : لا تامنن بليل بت مغتبطا * ان الحوادث قد يطرقن اسحارا عز الدين عبدولىابه ، نديم او بود ، و كدخداى ناصر الدين

--> ( 1 ) - در هامش آمده « فى الخط و الكتابة »