نجم الدين ابو الرجاء قمى

134

تاريخ الوزراء ( فارسى )

ندادى ، در آنچه مىگفت ؛ آدم از بهشت بيرون نيامدى . عز الملك را غنچهء جوانى رفته بود ، و سجود پيرى ظاهر شده . خويشتن را به مرگ نزديك مىديد . آنچه او را در دل بود ، بر زبان مىراند . فراغت عزل بر وى پيدا نبود ، دانست كه آخر كار است . گرانى كه در جان او بود ، در گوش ظاهر شده بود . از مرگ به هيچ‌وجه چاره نيست . مردم چون ميوهء درختند ؛ چون برسد ، اگر نچينند ، بيفتد . جهان را به كشنده حاجت نيست ، اگر يكى را نكشند ، خود او فنا برد . شمشير او اگرچه خون نريزد ، قتال است . شعر : نتفانى و ان بقينا جميعا * عمر نسر السماء لا عمر نسر مرگ همچون شب ، به وقت خويش در مردم رسد . عاقبت عز الملك را شربتى دادند ممزوج به زهر قاتل ، گفتند : به مرگ خويش مرد . ( 117 پ ) كيفر كار ناهموار او بر اين وجه آمد . كمال ثابت ، قاضى قم را بر اين صفت كشت ، و كمال ثابت را بر اين شكل ، و عز الملك را بدين‌سان . « قتلت و قتلت و سيقتل قاتلك » رسمى مطرد آمد . سيم اندوختن در اين وقت جنازهء وقف دزديدن است . سيم آفتاب تابستان است ، مردم را سوزد و آسايش ندهد . از زخارف دنيا ، طمع ببايد بريدن كه لعاب آفتاب نراد نشايد . خدمتكاران عز الملك همچون او جاهل بودند . جلاب گوسفند را جلاب جز دوغ نباشد . اهل هنر در عهد او همچون گلى بودند كه آن را روز صبوح جرعه بر سر ريزند . چون ماه بودند كه در تاريكى باشد . پس از اين خمر ، خمار است ، و پس از اين مستى هشيارى ، چاپكى فرزانه بايد كه به ترك كرشمهء دنيا بگويد . تمنى مردم اختلام است ، از آن جز غسل حاصلى نباشد . پرنيان مضجع عز الملك خشن شد ، و گلزار اقبال او ، جمله خار