نجم الدين ابو الرجاء قمى
92
تاريخ الوزراء ( فارسى )
روزى چند ناموس برساخت ، بعد از آن به تدريج با سركسب رفت . همچون باز چشم دوخته كه به تدريج چشمش باز كنند ، استغفار و استعفا مىخواست ، و زر مىبرد . همچون آسمان بود كه از ( 83 پ ) برق خندد و از ابر گريد . بر ظاهر زهدى بر دست گرفت ، و در باطن گرگ بود كه ميش و بره بههم مىبرد . زاهد بانفاق اگر بوريا درپوشد ، از آن هم بوى ريا آيد . عاقبت روزگار او نامساعد شد ، گوشمال بر صفتى يافت ، كه بعد از آن او را انتعاش نبود ، شعر : ارغون جهانسوز چنان مىپنداشت * كين عالم را به وى بخواهند گذاشت عماد الدين ابو البركات چون اختلال كار خويش ديد ، از آن طريق كه در طى ضمير او بود ، عدول نمود ، و به سمت طريق استاد نوشيروان آمد . ندانست كه بر راه سيل نشسته است . چون در كارى افتاد ، تنگتر از حلقه ، از مضايق كار تهور احتراز كرد . ثبات كار خويش در عافيت ديد ، دست از فضول بداشت ، و در كار سلامت آويخت . نظرى شافى كرد . آبى به رونق مىخورد ، و چون خفاش بىپر مىپريد . ميان خوف و رجا ، بر وفق روزگار تكاپو مىكرد . ترسيد ( 84 ر ) كه گل او را كه خندان بود ، گلابگر بگرياند . پاى با زير دامن گرفت . بسيار وقت باشد كه آب كدر بايد خورد ، و به دشمنان التجاء نمودن . شكار را ، برف بسيار در آبادانى و نزديك مردم آرد . كار او چون پرطاوس بود ، چون پر مگس باريك شد . همچون نيزه آمد كه به وقت كار كردن مضطرب باشد . او را هم از دست شرف الدين نوشيروان شمردند . چون دستهاى چهارپاى آمد ، كه آن را پاى دانند . در وزارت به صد دهان شير بود ، از نكههء دهان شير مىناليدند ، آن ناليدن بنماند . شير او را به دندان گرفت ، و معزول شد . كار او چون آب ، از باد