قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
5083
تاريخ الفي ( فارسى )
و در دويم ربيع الآخر خليفه به مصر رسيد و قاهره را آيين بستند . و گمان امير شيخ اين بود كه خليفه به خانهء خود فرود آيد ، اما خليفه كه خود را سلطان مىدانست به قلعهء حكومت به عادت سلاطين متوجه شد . و امير شيخ شروع در حيله كرده ، در اين روز اسباب سلطنت را از عقب داشت و به خليفه گفت كه « چون به واسطهء سفر سامان لايق همراه نبود ، بعد از اين موافق مدعا اسباب پادشاهى مرتب خواهد شد . » و خليفه جميع مهمات سلطنت را به امير شيخ واگذاشت و امير شيخ به عزل و نصب امرا و حكام به خاطرخواه خود قيام مىنمود . و چقماق را دواتدار ساخت . و غرضش آنكه چون چقماق كه با او متفق بود ، هميشه نزد خليفه حاضر باشد و خليفه اقدام بر امرى كه بر امير شيخ پنهان باشد نكند . در اين وقت بر خليفه بجز نام سلطنت نماند و در خانههاى سلاطين مصر خليفه با اهل و عيال به واسطهء وسعت آن منازل هميشه هراسان مىبود و آمدوشد مردم به خانهء خليفه بالكليه بر طرف شد و خليفه به غايت دلتنگ شده از قبول سلطنت پشيمان شد و در فكر خلاصى خود شد . و اما نوروز چون در شام توقف كرد و خبر شد كه دمرداش محمدى كه همراه ناصر بود به حلب گريخته است ، بنابراين به دفع او روان شده حلب را به تصرف درآورد و يشبك بن ازدمر را حاكم حلب كرده طرابلس را به امير طوخ « 1 » داد . و چون خبر استقلال امير شيخ در مصر به او رسيد به غايت ملول شده [ 555 الف ] از قبول توقف در شام نادم شد . و در شانزدهم جمادى الآخر در مصر به حكم خليفه منادى كردند كه خليفه جميع اختيار را از ملك و مال سواى خلافت خود به امير شيخ تفويض نموده . و امير شيخ بعد از اين به وضع سلاطين زندگانى مىكرد و امرا و اعيان دولت و قضات مصر به نوعى كه سلاطين را خدمت كنند در خدمت او بودند . و چون خليفه در مقام تربيت امير شيخ بود ، بكتمر جلق كه از اعاظم امرا و ثالث امير شيخ و نوروز بود ، بعد از رسيدن به مصر بىحضور شد و بىحضورى او امتداد يافته فوت شد و امير شيخ به غايت خوشحال شده و قرار پادشاهى به خود داد . و چون خبر فوت بكتمر به شام رسيد ، نوروز نيز نزديك بود كه از غصه هلاك شود ؛ چه ، يقين دانست كه امير شيخ پادشاه مصر شد . و در غرهء شعبان قضات و علما به وقتى كه امير شيخ را در خدمت حاضر بودند ، برخاسته « 2 » عرض كردند كه « امور مملكت تمام مختل است و مردم بيرون مصر نام خليفه را هنوز نمىدانند . اكنون صلاح در آن است كه سكه و خطبه را به نام امير شيخ خوانده و مستعين
--> ( 1 ) . ق : طمرح ( 2 ) . ق ، م : بر حاشيه .